Alireza
ای پرتو محبوس! تاریکی غلیظ است... مه نیست آن مشعل کهمان روشن کند راه... من تشنهٔ صبحم که دنیایی شود غرق... در روشنیهای زلال مشربش، آه ... زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد ... شب خوش...
Alireza
چقدر تازگی دارد برايم ؛ روزهايی که به اميد آمدن کسی دلخوش نيستم ! و شبهايی که از نيامدنش دلگير نمی شوم ... بی کسی هم عالمی دارد ... !!!
Alireza
هیچ می دانی چرا چون موج - در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟ - زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک - آنچه می خواهم - نمی بینم - و آنچه می بینم نمی خواهم
Alireza
تهی بود و نسیمی. سیاهی بود و ستاره ای هستی بود و زمزمه ای. لب بود و نیایشی. من بود و تویی: نماز و محرابی.
Alireza
باز آمدم از چشمه خواب ، کوزه تر در دستم. مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم، در بستم و در ایوان تماشای تو بنشستم.
Alireza
تا بدانند ...نمرده است ...بهار... از شکاف زخمی، قطره ای – بر نوک شلاق ضخیمی - گُل کرد.
Alireza
شب می رود از آسمان... اما در گوشهٔ چشم سیاهش، ...باز یک قطرهٔ اشک است.