Alireza
نشد شب که چشمم به فردا نبود - چه فردای دوری که پیدا نبود - ندیدم شبی را که جانم نسوخت - دمی خاطر من شکیبا نبود - چه شبهای تاریک چشمم نخفت...صبح بخیر...
Alireza
هر روز ، نیمروز - بر پای خود سوارم و از کوچه های شهر - رو می نهم چو باد به سوی سرای خویش - در زیر پای من - سیگارهای له شده ی - نیمسوخته - خاموش می شوند - با دود و با غبار همآغوش می شوند
Alireza
چه بگویم؟ سخنی نیست - می وزد از سر امید، نسیمی؛ - لیک تا زمزمه ای ساز کند - در همه خلوت صحرا - به روش - نارونی نیست - چه بگویم؟ سخنی نیست
Alireza
من در نفس تو رمزها یافته ام - من با نفس تو زندگی ساخته ام - من در نفس تو یافتم مکیده ای - با خون ترانه ی تو در رگ هایم - درخشک ترین کویر - بی باران
Alireza
آسمان سجاده های رو به راه - و درختان حاشیه ی آب - اذان گفته بودند - که به راه افتادی - سیب های سحرگاهی - به خواب باغچه - افتادند - که در کوچه می رفتی - سایه ای از من دور شد - چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است... صبحتون بخیر ...
Alireza
شب من پنجره ای بی فردا - روز من ، قصه ی تنهایی ها - ماهی ام ، ماهی دور از دریا - هیچ کس با دل آواره ی من - لحظه ای همدم و همراه نبود - هیچ شهری به من سرگردان - در دروازه ی خود را نگشود - کولی ام ، خسته و سرگردانم
Alireza
شکفته روی اقیانوس شب ماه - نسیمش می نوازد گاه و بی گاه - چراغ افروزد راه عاشقان باش - که من در دشت غم گم کرده ام راه
Alireza
ای ره گشوده در دل دروازه های ماه - با توسن گسسته عنان - از هزار راه - رفتن به اوج قله مریخ و زهره را - تدبیر می کنی - آخر به ما بگو - کی قله - بلند محبت را - تسخیر می کنی ؟