دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

بر دستهایمان - بالای تخت به دیوار بر میادین شهر - حتی بر دکمه های ... جلیقه - زنجیر بسته ایم و یک ساعت - بی آنکه قبله نمایی به دست بگیریم - در موج تاب آینه راندیم - و ... واماندیم - زندان چه هست ؟ جز انسان درون خود

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

مرغ اندوه است بوتیمار - مانده در افسانه های کهنه نامش - قصه اش ورد خموشان است - همدم امواج دریای خروشان است - بوتیمار - در کنار صحره های - مات - در کنار موجهای مست - مانده در اندیشه ای پا بست

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

نشد شب که چشمم به فردا نبود - چه فردای دوری که پیدا نبود - ندیدم شبی را که جانم نسوخت - دمی خاطر من شکیبا نبود - چه شبهای تاریک چشمم نخفت...صبح بخیر...

Alireza
Alireza

هر روز ، نیمروز - بر پای خود سوارم و از کوچه های شهر - رو می نهم چو باد به سوی سرای خویش - در زیر پای من - سیگارهای له شده ی - نیمسوخته - خاموش می شوند - با دود و با غبار همآغوش می شوند

Alireza
Alireza

چه بگویم؟ سخنی نیست - می وزد از سر امید، نسیمی؛ - لیک تا زمزمه ای ساز کند - در همه خلوت صحرا - به روش - نارونی نیست - چه بگویم؟ سخنی نیست

Alireza
Alireza

نمی دونم چقدری می ...ولی این رو میدونم که... ساده از من ... ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

من در نفس تو رمزها یافته ام - من با نفس تو زندگی ساخته ام - من در نفس تو یافتم مکیده ای - با خون ترانه ی تو در رگ هایم - درخشک ترین کویر - بی باران

Alireza
Alireza

آسمان سجاده های رو به راه - و درختان حاشیه ی آب - اذان گفته بودند - که به راه افتادی - سیب های سحرگاهی - به خواب باغچه - افتادند - که در کوچه می رفتی - سایه ای از من دور شد - چه قدر آفتاب های نتابیده در راه است... صبحتون بخیر ...

Alireza
Alireza

ما چون دو دریچه ، رو به روی هم - آگاه ز هر بگو مگوی هم - هر روز سلام و پرسش و خنده - هر روز قرار روز آینده - عمر آینه ی بهشت ، اما ... - آه - بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه - اکنون دل من شکسته و خسته ست

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

روزی دل من که تهی بود و غریب - از شهر سکوت به دیار تو رسید - در شهر صدا که پر از زمزمه بود - تنها دل من قصه ی مهر تو شنید ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Alireza
Alireza

شب من پنجره ای بی فردا - روز من ، قصه ی تنهایی ها - ماهی ام ، ماهی دور از دریا - هیچ کس با دل آواره ی من - لحظه ای همدم و همراه نبود - هیچ شهری به من سرگردان - در دروازه ی خود را نگشود - کولی ام ، خسته و سرگردانم

Alireza
Alireza

را نبین... من هم روزی داشتم... و ... به کشید و ... خانه دلم را...

Alireza
Alireza

شکفته روی اقیانوس شب ماه - نسیمش می نوازد گاه و بی گاه - چراغ افروزد راه عاشقان باش - که من در دشت غم گم کرده ام راه

Alireza
Alireza

می گیرم... در خود ور می شوم... و می سوزم...از ... روزی بلاخره می شوم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

ای ره گشوده در دل دروازه های ماه - با توسن گسسته عنان - از هزار راه - رفتن به اوج قله مریخ و زهره را - تدبیر می کنی - آخر به ما بگو - کی قله - بلند محبت را - تسخیر می کنی ؟