Alireza
مردآن نیست که نامش مرداست... یاکه یک پیل تن شبگرداست... یا که همنام امیران بزرگ ...کورش ورستم وگیو و اَرد است ...
Alireza
تنهائی مثل شب سیاه و تاریک و مضطرب است - آدم نمی تواند جائی را بر بینائی بگشاید - تنهائی شبی تیره در جلو آینه ی شبی مهتابی است - که ترا در غم آغازین انتظار سپری می کند - تنهائی مانند در و پنجره ی بسته در بهاری دل انگیز است - قلب شکسته آینه
Alireza
مهربان آمد چون ستاره دل آویز - و آسمان و خیابان را برایمان معنی کرد - از قامت کوتاه پله ها هراسی نداشت - ما همه ترانه مقدمش را گرامی داشتیم - احوا لپرسی بسیار گرم و آبی رنگ بود - تنها چند دقیقه درخشید - و آفتاب و ابر را برایمان معنی کرد و رفت
Alireza
به درک نسیم آمده ایم - در بستر ستاره و سبزه - با اندیشه ی شکفته ی گلهای رنگ رنگ - در پیچ و تاب باور بارییدن - همواره روشن بودن - درک بلند پایداری است - آه؛ چه انتظار بیهوده ای به شکستن وسیع و سریع پیله ها داریم
Alireza
ایکاش زمانی می آمد که - غمهای عمیق مان به آرامی ریزش برگهای پاییزی فرو می ریخت - آرامشی طلائی در ما وسعت می یافت - به توالی سکر آفرین فصول - در تناسب بی رنج مرگ و زندگی - همگام فصول آرامش بخش کاج و سرو
Alireza
شیرین ترین آرزو - حضوری خوش - در رویایی شیرین است - سر حال ما ندارند اما رویا ها - به طبع خویش می آیند - چرخی می زنند - و می - گذرند - و وا می نهندمان - سر چهار سوهای نومیدی و سرگشتگی
Alireza
چون حلقه بر در می زنی دل گویدم پرواز کن - عمر تو بر در آمده در را به رویش باز کن - مردم در این ماتمسرا ای جان من از در درآ - دلمرده ام - عیسی من بار دگر اعجاز کن - ای مظهر تابندگی من گم شدم در زندگی - در بیشه های گمرهی گمگشته را آواز کن
Alireza
شب ، باد پر شکسته - می رفت و ناله می کرد - مستانه در سیاهی - هر سو کشاله می کرد - در گوشه های تاریک - در سایه های نمناک - می سود پنجه بر سنگ - می کوفت سینه بر خاک - می برد شاخه ها را - بازیکنان به هر سو