Alireza
گر چه از ره ؛ سریع می گذشتی - و می توانستی مرا مانند خیابان نادیده بگیری - اما به سخاوت باران و آفتاب تابیدی - از راه بر گشتی - و سری به قلب ما جاری کردی - مرا دوست صمیمی خطاب کردی - لبریز محبت شدم - انگار پرنده ای آبی در قلبم به پرواز در آمد
Alireza
نگفتمت: دل به دیدارسبز دوستی مانوس کن -تا باغبان ترا محرم درختان خویش بپذیرد- اینک نگاه بی ترحم باد حاصل لختی دشت است -دیوار را بخاطر بسپار -تا سدی در مسیر ویرانی باشد
Alireza
هنوز سرشار بارانم - هنوز از تشنگی باغ لبریزم - ترنم های من فریاد مرغان سبک بال است - و اشک گریه های دور من - از قصه ی غمگین جانسوزی است
Alireza
غرقاب آفریده های خویشیم - به رهائی خود پریدن - پی افکن جهانی نو - فرو ریزی حصارها - و آرزوی تداوم متکامل آزادی - آه - سراسر راه همواره پر نشیب و فراز است - تا بیکرانگی عشق و رهائی
Alireza
من می دانم ماه ترانه می خواند - باد آواز ماه را در خیابان می پراکند - و علف های راه زار زار می گریند - خیابان غم ماه را در گوش کوچه پخش می کند - و شن ها با آسمان عا شقانه آفتاب را می سرایند - من می دانم آفتاب ترانه می خواند
Alireza
هر صبح که کردیم به غم شام گذشت... هر جور که دیدیم ز ایام گذشت... آلام اگر دست ز ما باز نداشت... ما پیر شدیم و درک آلام گذشت
Alireza
به روشنایی سیمای من نگاه کن - به جان دوست دلم چون شبان تاریکست - به موج خنده ی تلخم فروغ شادی نیست - که این نشاط به سر حد گریه نزدیکست - مبین به ظاهر آرام و شادمانه ی من - که بافریب ز شب آفتاب ساخته ام