دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
23.jpg Alireza

همه ي روزهاآثار بي بديل ورقه هاي تاريخ تجربه بود- تجربه ي عبور از باغ گلهاي گلدان صبح -تجربه ي عبور از آ تشفشان آبي آسمان -تجربه ي عبور از بزرگ راههاي فضاي دلرباي درختان -تجربه ي عبور از چشمها ي ارغواني زندگي ...

Alireza
25.jpg Alireza

گر چه از ره ؛ سریع می گذشتی - و می توانستی مرا مانند خیابان نادیده بگیری - اما به سخاوت باران و آفتاب تابیدی - از راه بر گشتی - و سری به قلب ما جاری کردی - مرا دوست صمیمی خطاب کردی - لبریز محبت شدم - انگار پرنده ای آبی در قلبم به پرواز در آمد

Alireza
Alireza

نگفتمت: دل به دیدارسبز دوستی مانوس کن -تا باغبان ترا محرم درختان خویش بپذیرد- اینک نگاه بی ترحم باد حاصل لختی دشت است -دیوار را بخاطر بسپار -تا سدی در مسیر ویرانی باشد

Alireza
Alireza

- روز زيبا و دل انگيز است- شب رويا- روياي وزش تاريکي و شبنم ستاره ها- روياي لامپهاي روشن کوچه و خيابان هزار رنگ- شب داستاني است که روز را به معني مي نشيند- چندان که فريب صداقت را- با آنکه شب فريب نيست ...صبح بخیر...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

میکنم و می بینم ... هنگام از جلوی چشمم...

Alireza
Alireza

هنوز سرشار بارانم - هنوز از تشنگی باغ لبریزم - ترنم های من فریاد مرغان سبک بال است - و اشک گریه های دور من - از قصه ی غمگین جانسوزی است

Alireza
Alireza

غرقاب آفریده های خویشیم - به رهائی خود پریدن - پی افکن جهانی نو - فرو ریزی حصارها - و آرزوی تداوم متکامل آزادی - آه - سراسر راه همواره پر نشیب و فراز است - تا بیکرانگی عشق و رهائی

Alireza
Alireza

من می دانم ماه ترانه می خواند - باد آواز ماه را در خیابان می پراکند - و علف های راه زار زار می گریند - خیابان غم ماه را در گوش کوچه پخش می کند - و شن ها با آسمان عا شقانه آفتاب را می سرایند - من می دانم آفتاب ترانه می خواند

Alireza
Alireza

هر صبح که کردیم به غم شام گذشت... هر جور که دیدیم ز ایام گذشت... آلام اگر دست ز ما باز نداشت... ما پیر شدیم و درک آلام گذشت

Alireza
Alireza

ام ...خسته چون کوهی که در تماشای دستهاست... خسته از و ... خسته از های بی ...

Alireza
Alireza

می مانم به ... کم کم می شوند از روی ... آنگاه را می بندم... به رد پایت در خیره می شوم...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

به باید شدن و خوردن... که در چشمت نشدم...

Alireza
Alireza

داشت بلبلی ، گلی و ... از چید را رهگذاری... چنین بوده است تا بوده است... که کس نپرسد بلبل را چه داری

Alireza
Alireza

باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد - ماه روی تو در این اینه ها پیدا شد - نامه ی مهرتو دردیده چراغی افروخت - که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد - نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن - چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

به روشنایی سیمای من نگاه کن - به جان دوست دلم چون شبان تاریکست - به موج خنده ی تلخم فروغ شادی نیست - که این نشاط به سر حد گریه نزدیکست - مبین به ظاهر آرام و شادمانه ی من - که بافریب ز شب آفتاب ساخته ام