دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

با همه تو... میشود از ها...

Alireza
Alireza

وقتی رویاست که ... حالا که تو بیش نیستی...

Alireza
Alireza

ما که همش در حال کسب هستیم... پس کی تجربه رو میکنیم...

Alireza
Alireza

غمم از وحشت پوسیدن نیست- غم من غربت تنهایی هاست- برگ بید است که با زمزمه جاری باد- تن به وارستن از ورطه ستی می داد

Alireza
Alireza

دردی عظیم دردی ست - با خویشتن نشستن - در خویشتن شکستن - وقتی به کوچه باغ - می برد بوی دلکش ریحان - را - بر بالهای خسته خود باد - گویی که بوی زلف تو می داد

Alireza
Alireza

در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟ در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟ در من این شعله ی عصیان نیاز... در تو دمسردی پاییز که چه ؟

Alireza
Alireza

همه میگن تو من هستی... ببین از تو چه ساخته ام... که همه به تو میکنند...

Alireza
Alireza

می گذرد... زندگی می گذرد... زندگی به همان زیبایی گذشته میگذرد... ثانیه ها ...دقیقه ها... همه در پی دوست می گذرد... و من هنوز نمیدانم... ثانیه ها و دقیقه هایم... همگی در فكر تو ...محو شده اند ...( عارفه بهشت)

Alireza
Alireza

روی امواج خاطرات ماسه های نرم ساحل - اندیشه ی افتادگی می آموزم - موج های کبود تا ساحل دلبر پاییزپیش می روند و بر می گردند - روی ترنم کبود موج های کوتاه زندگی - قایق های کوچک دل بالا و پایین می روند

Alireza
Alireza

صبح محبت بود و پنجره ی متین و آفتا ب فروتن - نور دوست از لابلای پرده ی سخی کرکره روی دیوار امید می ریخت - من بودم و نگاه لبخند...

Alireza
Alireza

پشت پنجره ؛ کنار دل مشغولي آبي ؛ آسمان را تجربه مي کنم - آفتاب صبح کنار پنجره هاي دلم آرام نشسته است ...صبح بخیر...

Alireza
Alireza

وقتی که ریشه می دواند در خاکت دردی - گوئی زمان تحرک مورچه ای است درسنگ ذهن انسان - چندان سخت و ملا ل انگیز - که آهنگ اندوه پاییز در دل دارد - یا کوله بار برودت زمستان بر پشت

Alireza
Alireza

اگر یک درخت بودی - می گفتی کاش یک پرنده بودم - اگر یک پرنده بودی - می گفتی کاش یک گل بودم - تو می خواهی رهائی را تجربه کنی - وگر نه اینهمه خواهان تغییر خود نبودی-در همین لباس هم میتوان- برهائی نقبی زد- وخود را عمیق تر کاوش کرد

Alireza
Alireza

تو که یک از نخوردی...چطور پیمانه و اسم خودت رو گذاشتی...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود …ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …