Alireza
غمم از وحشت پوسیدن نیست- غم من غربت تنهایی هاست- برگ بید است که با زمزمه جاری باد- تن به وارستن از ورطه ستی می داد
Alireza
دردی عظیم دردی ست - با خویشتن نشستن - در خویشتن شکستن - وقتی به کوچه باغ - می برد بوی دلکش ریحان - را - بر بالهای خسته خود باد - گویی که بوی زلف تو می داد
Alireza
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟ در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟ در من این شعله ی عصیان نیاز... در تو دمسردی پاییز که چه ؟
Alireza
می گذرد... زندگی می گذرد... زندگی به همان زیبایی گذشته میگذرد... ثانیه ها ...دقیقه ها... همه در پی دوست می گذرد... و من هنوز نمیدانم... ثانیه ها و دقیقه هایم... همگی در فكر تو ...محو شده اند ...( عارفه بهشت)
Alireza
روی امواج خاطرات ماسه های نرم ساحل - اندیشه ی افتادگی می آموزم - موج های کبود تا ساحل دلبر پاییزپیش می روند و بر می گردند - روی ترنم کبود موج های کوتاه زندگی - قایق های کوچک دل بالا و پایین می روند
Alireza
وقتی که ریشه می دواند در خاکت دردی - گوئی زمان تحرک مورچه ای است درسنگ ذهن انسان - چندان سخت و ملا ل انگیز - که آهنگ اندوه پاییز در دل دارد - یا کوله بار برودت زمستان بر پشت
Alireza
اگر یک درخت بودی - می گفتی کاش یک پرنده بودم - اگر یک پرنده بودی - می گفتی کاش یک گل بودم - تو می خواهی رهائی را تجربه کنی - وگر نه اینهمه خواهان تغییر خود نبودی-در همین لباس هم میتوان- برهائی نقبی زد- وخود را عمیق تر کاوش کرد
Alireza
همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود …ولی پدر ... یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست فقط هیچ کس نمی بیند و نمی داند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …