Alireza
تشنه ام چون کویر تبداری - که زبان می کشد به سینه ی آب . - نه امیدی که چشمه ای یابم - نه فریبی که ره برم به سراب . - در دلم سنگ تیره گون خطا . - در گلو - عقده های پوزش لال . - در سرم خاطرات بی سامان
Alireza
نگفتمت: به وسعت نگاهت عاشق باش- حلا که می خواهی آسمان را در وسعت یک قله پذیرا باشی -رنج راه را بر خود هموارکن
Alireza
نگفتمت- - فاصله ی دوستی را تا قله های ادب رعا یت کن - تا بدین مصیبت نو ظهور گرفتار نشوی - اینک خود خواسته ا ی - ابری شود دلت بی حاصل - پس رنج راه را نیز تحمل کن
Alireza
دل به غم سپرده ام در عبور سال ها زخمي از زمانه و خسته از خيال ها چون حکايتي مگو رفته ام ز ياد ها برگ بي درختمُ در مسير بادها..!!
Alireza
بگذار که با گريه خود شاد - بمانم - آنم که چو ويران شوم آباد بمانم - در بال و پر خود زدم آتش که بسوزم - زان پيش که در پنجه ي صياد بمانم - من نام خود از دفتر ايام زدودم - چون نيستم آن قصه که در ياد بمانم ... صبح بخیر...
Alireza
ای آنکه بر آینه نظر دوخته - داری - دانم که غم یار و دل سوخته داری - جز چشم تو بر سوز نهانت نزند آب - با غیر مگو گر دل افرووخته داری - با - خویش بیامرز و ز بیگانه بپرهیز - آسوده تویی گر که لب دوخته داری