Alireza
غروب چو صبح دیگری است - ازپشت پنجره دل - وقتیکه پرده را بیکسو می زنی - جلوه گری میکند - ودل تنگ ترا تسلی می بخشد - غروب صبح دیگری است - عاقبت می آید - با کوله باری ازروز - با دستی بسوی شب - گلهای وحشی نگاه رابه شب میریزد
Alireza
من آن مجنون تنهای غریبم... که از سهم دودستت بی نصیبم... به دل گفتم که روزی خواهی امد... ولی دل میداند اورا می فریبم . . .
Alireza
بگذار آدمها تا میتوانند سنگ باشند، تو از نژاد چشمه باش