Alireza
باغ جهان پرگلست فرصت چیدن کجاست - دشت و چمن سبز سبز بال پریدن کجاست - دوست صلا می زند همت دیدار کو - کعبه ز ما دور نیست پای - دویدن کجاست
Alireza
راه می رفت و می خندید... نزدیکش شدم... پرسیدم... بالاخره چه باید کرد... خندید و براهش ادامه داد
Alireza
شیشه عطر بهار ،لب دیوار شکست... و هوا پرشده از بوی خدا ...،چه دعایی کنمت بهتر از این ... که خدا در همه جا باز کنارت باشد ...
Alireza
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم ...تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم ...تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی ... من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم
Alireza
ای قصه گو... قصه ای از عادت بگو... قصه ای از خوی ویرانگرش... قصه ای از وجود بی توجهش...