دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

باغ جهان پرگلست فرصت چیدن کجاست - دشت و چمن سبز سبز بال پریدن کجاست - دوست صلا می زند همت دیدار کو - کعبه ز ما دور نیست پای - دویدن کجاست

Alireza
Alireza

بیمارم ، مادرجان - می دانم ، می بینی - می بینم ، می دانی - می ترسی ، می لرزی ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

دیگه برام نیست... به هر کی میرسم میکنم... تکرار که همه می دانند... جز .. چون دیگه برام مهم نیست... که بقیه چه میکنند ... در مورد من و تو... دیگه برام مهم نیست...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

@╰☆╮ جـــوانـــمـرگ ╰☆╮ در کلاس روزگار... درسهای گونه گونه هست...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

یکی دیوانه ای آتش بر افروخت - ز آن هنگامه جان خویش را سوخت - همه خاکسترش را باد می برد - وجودش را جهان از یاد می برد - تو همچون آتشی ای عشق جانسوز - من آن دیوانه مرد آتش افروز - من آن دیوانه آتش پرستم - در این آتش خوشم تا زنده هستم

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Alireza
Alireza

امروز را به باد سپردم - امشب کنار پنجره بیدار مانده ام - دانم که بامداد - امروز دیگری را با خود می آورد - تا من دوباره آن را - بسپارمش به باد

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

خسته ام از این من بی حنجره - خسته ام از پلک منگ پنجره - خسته ام از ظلمت این سایه سار - خسته ام از این همه چشم انتظار - ای طلوع ناب - هر ویرانکده - ای کلید قفل کور میکده - خسته ام از این تبار شب زده

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

امشب - خاک کدام میکده از اشک چشم من - نمناک می شود ؟ - و جام چندمین - از دست من نثاره خاک می شود ؟ - ای دوست در دشتهای باز - اسب سپید خاطره ات را هی کن - اینجا - تا چشم کار می کند آواز بی بری ست

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

@بانو جاسمین صداي يک پرواز... فرود يک فرشته... آغاز يک معراج ...و شروع يک زندگي... تولدتون مبارک

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

راه می رفت و می خندید... نزدیکش شدم... پرسیدم... بالاخره چه باید کرد... خندید و براهش ادامه داد

Alireza
Alireza

شیشه عطر بهار ،لب دیوار شکست... و هوا پرشده از بوی خدا ...،چه دعایی کنمت بهتر از این ... که خدا در همه جا باز کنارت باشد ...

Alireza
Alireza

اگر تکیه گاه نمی توان شد ، افتادن بهتر از تکیه کردن است !

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

همیشه ان کســـی برندهاست کـه دل دارد نه ان کســــی که دل داده است !

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم ...تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم ...تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی ... من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

Alireza
Alireza

ای قصه گو... قصه ای از عادت بگو... قصه ای از خوی ویرانگرش... قصه ای از وجود بی توجهش...