دوستش می دارم - چرا که می شناسمش، - به دوستی و یگانگی. - - شهر - همه بیگانگی و عداوت است.- - هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم - تنهائی غم انگیزش را در می یابم. - اندوهش غروبی دلگیر است - در غربت و تنهایی.
با خود شبی به سیر و سفر رفتم - با سایه ام به گشت وگذر رفتم - با سایه گفتگوی من آن شب ادامه داشت - شب - با پیاله های پیاپی - پایان نمی گرفت - هر جام - جام خاطره ای بود
ما ز هر صاحب دلی یک رسته فن آموختیم... عشق از لیلی و صبر از کوه کَن آموختیم ...گریه از مرغ سحر ، خود سوزی از پروانه ها ...صد سرا ویرانه شد ، تا ساختن آموختیم ...