Hidden Shadow
اینم شعر کامل همون خاطرهه بود که براتون گفتم .....مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند فریاد، که در رهگذر آدم خاکی بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند همّت طلب از باطن پیران سحرخیز زیرا که یکی را ز دوعالم طلبیدند زنهار، مزن دست به دامان گروهی کز حق ببریدند و به باطل گرویدند چون خلق در آیند به بازار حقیقت ترسم نفروشند متاعی که خریدند کوتاه*نظر غافل ازآن سرو بلند است کاین جامه به*اندازهٔ هرکس نبریدند مرغان نظرباز سبک*سیر، فروغی از دامگه خاک برافلاک پریدند