AHMAD
زمستان سردی بود وکلاغ غذایی برای سیر کردن بچه هایش نداشت پس ذره ذره گوشت تن خودرا کند وبه آنها خوراند تا زمستان تمام شد کلاغ مرد ولی بچه هایش نجات پیدا کردند و گفتند خوب شد که مرد خسته شدیم از این غذایه تکراری.... این است حقیقت تلخ روزگارما
AHMAD
تو خیابون با دوستم نشسته بودیم رو كاپوت یه BMW ... بعد یه دختره اومد گفت : آقا ماشینتون خراب میشهها ، كاپوتش فـرو میره كلی خرج داره ! منم گفتم : نترس خانومـی یكی دیگه میخریم ، جایی میریـد برسونیـــم !؟ بعد یه نگاه كرد بهمون در BMW رو باز كرد گازشو گرفت رفت ! مام سینهخیــز اومدیم تا خونه !!
AHMAD
داشتم بدو بدو از پله ها پایین میرفتم که تو پاگرد پله دیدم دختر همسایه داره زور میزنه چمدون گنده رو ببره پایین. گفتم : کمک میخوای؟ گفت ممنون! چمدونو بلند کردم،زاییدم!70 کیلو بود! کم نیاوردمو مثل قاطر 4 طبقه رو دوییدم پایین. به پارکینگ که رسیدم دیدم یارو هنوز بالای پله هاست و از لای نرده ها داره بُهت زده نگاه میکنه. گفتم میخوای ببرم بیرون؟! برگشت گفت: راستش داشتم میبردم بالا!!!!!!
AHMAD
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست ...خام بدم ..بٍخته شدم.. سوختم
AHMAD
شما هم وقتی اس ام اس رو اشتباهی به یکی دیگه می فرستین سکته ناقص می کنین؟!
AHMAD
زمانی که من پنج ساله بودم مادرم به من گفت که در زندگی هیچ چیز بالاتر و بهتر از خوشبختی نیست. زمانی که به مدرسه رفتم از من خواسته شد بنویسم که در آینده چکاره دوست دارم بشم. نوشتم: دوست دارم در آینده خوشبخت بشوم. به من گفتند که تو سوال را درست متوجه نشدی.و من جواب دادم، شما هم زندگی را.