باورش نمیشد ... فکر میکرد که با شنیدن این حرف خیلی خوشحال میشه ... - معنی این سکوتت چیه؟! ... دوست نداری با هم ازدواج کنیم؟! رنگ دختر پریده بود ... صداش به سختی شنیده میشد ... - آخه ... آخه تو همه چیزو نمیدونی ... سعی کرد خونسردیشو از دست نده ... - خوب تو همه چیزو بهم بگو ... چشمهای دختر اشک آلود شد ... بغض گلوش حرف زدن رو براش سخت کرده بود ... - ببین ... من ... من دختر نیستم ... این یعنی ... یعنی نمیتونیم با هم ازدواج کنیم ... پسر فقط نگاش میکرد ... لبخند محوی روی لبهاش داشت ... - آدم به خاطر حوا قید بهشت رو زد ... این حلقرو دستت میکنی؟!
چرا که نه بشرطیکه قصدش از ابتدا فریب نباشه اگه بقیه فاکتورها رو قبلن پسندیده باشم اینو عیب نمیدونم البته گذشتش خیلی برام مهم و حساس میشه و نیازمند تحقیق و توجه بیشتر
سلام
13 سال و 11 ماه و 26 روز و 8 ساعت و 43 دقيقه قبل