@فردایی دیگر 25 روز از اسفند میگذرد ... برف دانه ای از آسمان به زمین آمد و سپید بختی این فصل را در ماه پایانی آن نوید داد ... خوش آمدی ، قدم روی چشم #اسفند گذاشتی و باید که #اسفندها را بالا و پایین بپرند از شادی برای دوری چشمان بد از وجود نازکِ #تو ... لطف کردی دستی بر سر ماه پایانی سال کشیدی که از شوق شکوفه های درختان نیز سر بر آوردند . عجب #گلی زدی به زمستان .امسال منت سر #جمعه گذاشتی و آمدی ، شنبه دق نکند خوب است . راستی مواظب باش خود #اسفند چشمت نزند ... #فردایی_دیگر_ساده_میگویم_تولدت_مبارک
@فردایی دیگر ذهنی متمرکز می خواهم تا واژه های هم آغوش را به بستر کاغذ دعوت کنم اما هجوم نباید های مضطرب نمی گذارند، پا برهنه و سر زده قدم می زنند در رشته های خیال
هر روز که قلم بیقرار دستان من میشود ..و دست من به تمنای بسترپاک و سفید دفترم اشتیاق میکند ..هر روز من با منم به گفتگو مینشیند ..
هر روز ..هر روز واژه هایم سرکشند ..لبریزند ..اما کجایی که لب بریزند ..و کلامی برای دلم شوند...کجایی ..کجایی که باشد..
@فردایی دیگر همه ی مداد رنگیهای دوران کودکیم را گم کرده ام ، حالا من مانده ام و صفحه ای سفید و یک مداد سیاه ، بغضی مبهم ، چشمی تر و گونه ای خیس ، دستی پر از تنهایی ، اما حیف راز تلخم را فقط از خورشید سیاهرنگی که کشیده ام میتوانی بخوانی .
یاعلی..
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 15 ساعت و 15 دقيقه قبلاسدالله الغالب
12 سال و 10 ماه و 28 روز و 15 ساعت و 6 دقيقه قبل