مجتبی طه
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد ...تلخی هایش را صبر کند... آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست!
مجتبی طه
دخترک خندید و پسرک ماتش برد ! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد ! غضب آلود به او غیظی کرد ! این وسط من بودم، سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود... دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! " پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! " سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز ! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
مجتبی طه
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
مجتبی طه
تو دوست داشتنی هستی اما دوست ِ داشتنی نیستی
مجتبی طه
دیرگاهیست بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی عادت کرده ایم به زمین زمین جای گرم و نرمیست چه خیال اگر چشمهایمان را خواب چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است!
مجتبی طه
نباید ساکت نشست باید راه را برای آبیترین شکل عاشقی از دریچه ی کوچه ها به خانه هامان راه بدهیم!
مجتبی طه
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
مجتبی طه
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ، بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی
مجتبی طه
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی ، اما فردا دردش را حس میکنی ...
مجتبی طه
فکر ميکني براي فريبدادن شب چقدر بايد مهرباني کرد؟
مجتبی طه
تقصير ما نيست که بر روي حرفهايمان نمي مانيم ما بر روي زميني زندگي مي کنيم که هر روز خودش را دور مي زند !!!
مجتبی طه
تا نيمه جرا اي دوست لا جرعه مرا سر کش من فلسفه اي دارم يا خالي و يا لبريز
مجتبی طه
زخمهاي خستگي چگونه التيام خواهد يافت ؟ آنگاه که مرهمي از لبخند اينگونه کيمياست ديريست که زمانه ميگذرد و قامت درختان سبز نيست شايد بهار ، در خواب زمستاني خاطرههاست
مجتبی طه
زيباترين بخش نوشته داستان پينيكيو >>>>> پدر ژپتو: پينيكيو چوبي بمان .. آدمها سنگي اند .. دنيايشان قشنگ نيست ...
مجتبی طه
جدایی نادر از سیمین اسکار میگیرد. جدایی من از تو عمرم را....