مجتبی طه
ا نيمه جرا اي دوست لا جرعه مرا سر کش من فلسفه اي دارم يا خالي و يا لبريز
مجتبی طه
به تو اي دوست سلام
حالت ايا خوب است؟روزگارت ابي است؟
همه اينجا خوبند قاصدک ميرقصد دريا ارام است
باد عاشق شده است و کسي هست در اين خاک غريب که به يادت جاريست......
مجتبی طه
فلاني ! مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي اين چنين است : مي آيند... مي مانند... عادت ميدهند... و مي روند... و تو در خود مي ماني ...تنهاي تنها... راستي نگفتي .. رسم تو نيز چنين است؟.. مانند همه ي فلاني ها ؟...
مجتبی طه
باورت داشتم از روز نخست، آمدي تا باشي، و پر از شعر، پر زا همهمه بودي، اما، هيچ حرفي نزدي، پر از گفتن دلدادگيت، پراز زمزم? عشق به درياشدنت، باز حرفي نزدي، و فقط خنديدي، خوب من،ميفهمم از دو چشمت هم? حرف تو را!!!! بي کلام اينجا باش. آخر اينجا بودن، نيست محتاج صدا. بودنت با دل من، بي صدا هم زيباست.
مجتبی طه
خاطرات چوبهاي خيسي هستند كه با آتش زندگي،نه ميسوزند نه خاكستر مي شوند!!!!!!!!
مجتبی طه
دردهایت را شمردم انگشتانم اضافه آمد دردهایم را شمردی درختان را برای یادداشت نبر دردی ندارم
مجتبی طه
زيبائي ها را چشم مي بيند و مهرباني ها را دل
چشم فراموش مي کند اما دل هرگز
مجتبی طه
لمس کن کلماتی ر اکه برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست تا بدانی نبودنت آزارم می دهد لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنی ست و عریان که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است لمس کن لحظه هایم را ... دلتنگم
مجتبی طه
بايد اهسته نوشت.با دل خسته نوشت با لب بسته نوشت.گرم و پر رنگ نوشت روي هر سنگ نوشت.تا بدانند همه تا بخوانند همه که اگر دوست نباشد عشق نيست که اگر عشق نباشد دل نيست
مجتبی طه
...و عليكم اي دوست شكر آبي شده است آسمان چشمت خوش به حالت آنجا قاصدك مي رقصد دريا آرام است باد عاشق شده است چه بگويم اي دوست در من اما اينها مدتي هست مرده كه شب است ميل ندارد سر صبحي هرگز دل دريا خونست باد ديوانه شده ست و بجاي همه ي قاصدكان وسعت حس غريبيست كه مي رقصد باز تبر بي دركي باز بر ساقه ي بي برگي ما مي تازد چه نواي شومي مي رسد از اين ساز
مجتبی طه
اگر در زندگي به ناگاه يکي از سيم هاي تارت پاره شد ،آهنگ زندگي را آنچنان ادامه بده که هيچ کس ندادند بر تو چه گذشت.
مجتبی طه
تنهايي تورا ميشكند در شاخه هاي من بپيچ باد را غافل گير ميكنيم!!!!!
مجتبی طه
به قدر وسعت چشمانت امروز تنهايم...........
مجتبی طه
سته نيستي اينقدر در آستانه ي خانه ي دلم ايستادي و به داخل سرک کشيدي؟؟؟؟؟؟
آري...هنوز به سوت و کوري همان روزي است که آمدي
ببين آنجا... کنج بي قراري هايم... يک صندلي برايت گذاشته ام
خواستي... بنشين و در را ببند.