اینایی که رنگ پوستشون تیره ست / اینایی که هیچکس دوسشون نداره / اینایی که معمولا شبا از خلوتشون بیرون میزنن / همینایی که جثه کوچیکی دارن ... اما خیلیاازشون میترسن / اینایی که خدا دوتا بال بهشون داده اینا سوسکن ، سریع با یه دمپایی بزنین روشون
اعتراف میکنم زمان مدرسه دبیرم بهم گفت: از کلاس برو بیرون، تو با کارات به ساحت مقدس کلاس توهین میکنی. منم هرهرهر خندیدم و با اعتماد به نفس گفتم: شما انقدر بی سوادی به ساعت میگی ساحت
تا 5 سالگی فکر می کردم اگه اذیت کنم لولو می خورتم ... 6 سالگی فکر می کردم خانم مجری از توی تلویزیون می تونه همه رو ببینه... 7 سالگی فکر می کردم یه کلاغی خبرها رو برا مامانم می بره ... 10 سالگی فکر می کردم دخترا رو مامانا به دنیا میارن پسرا رو باباها ... 14 سالگی فکر می کردم خارج یه جا نزدیکه آلمانه ... 16 سالگی فکر می کردم کرم دندون وجود داره .... 17 سالگی فکر می کردم یه روزنامه هست اسمش کثیرالانتشاره ... 19 سالگی فکر می کردم اگه پولامو چند بار بشمارم کم میشه ازش ... 20 سالگی دیگه تصمیم گرفتم فکر کردن رو بذارم کنار!
روزی شاگردان شیخ از خصایص جهنم پرسیدند.شیخ گفت که در آنجا هیچ چیز ثبات ندارد پس به هیچ تکیه نتوان کرد.شاگردی برخواست :ای شیخ این که گفتی حال خود ماست .مدیران به هفته،قوانین به روز و قمیت اجناس در دستمان تغییر میکند.شیخ نعره نزد، آهی کشید و گفت بچه ها آنتراک