Masih
من عادت کردم به صدا کردنُ جواب نگرفتن... من عادت کردم به خیلیچیزایِ دیگه!
Masih
راستش ترسیدم... بازم مثل ِ همیشه دوییدم تو اتاقت . . . همینجا هم میخوابم...
Masih
از اونبادهایِ وحشتناکِ که هوو هووو میکنه... صداهایِ عجیب هم داره...
Masih
من.. گویا.. غرور ندارم!!!
Masih
میدونی چیه مهدیه.. من دلم تیرماهِ 89 رو میخواد! میخوام برم اونموقع همهیِ اشتباهاتمُ جبران کنم... من دوباره.. ازشون خواستم... دوباره گفتم که برادر کوچکشون باشم... امیدوارم قبول کنه! اینروز ها بیشتر از همیشه به راهنماییهاش، به کمکهاش، و حتی به دعواهاش نیاز دارم... هرچند خودش فک میکنه که ندارم، ولی جاِن خواهر دارم... تو دعا کن، لطفاً. ازت میخوام که از خدا بخوای که...
Masih
حالا فرتی باید با این چشای قرمز و پف کرده و حوصله ی نداشته برم کلاس؟
Masih
برم ببینم میتونم بمیرم.. یهانقدر.. جزغل مرگ لازم دارم خب!!!
بعضی وقتا جواب تو بی جوابیه!
15 سال و 6 ماه و 16 روز و 23 ساعت و 32 دقيقه قبل