Megatron
فلسفه ۱۳ بدر چیست؟؟(جشن پوریم در اسرائیل برای کشتار ایرانیان)
Megatron
گفتـی یـا مــن را انتخــاب کن یا ســـازت را….! مــن تـــو را انتخاب کــردم و ســـالهاســت دســـت در موهــــایت میبـرم، و نمیدانـــی چه چنگــــی میزنـــم….!
Megatron
در فلسفه وفا چنین آمده است: دل وقف شکستن است... بیهوده نرنج......
Megatron
می دونی ادما بین الف تا ی قرار دارند . بعضی ها مثل "ب" برات می میرند،مثل "د" دوستت دارند، مثل "ع" عاشقت می شوند، مثل "م" منتظر می مونند، تا یک روز مثل "ی" یارت بشن
Megatron
حسنک کجایی؟ گاو ماما می کرد گوسفند بع بع می کرد سگ واق واق می کرد ... و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی؟ شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود ژل می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد، کبری به او گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند؛ چون او با پتروس چت می کرد. پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد؛ چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند لحظه دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت؛ ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد . ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ
Megatron
این جا زمین است.رسم آدمهایش عجیب است.اینجا گم که میشوی به جای آنکه دنبالت بگردند فراموشت میکنند...
Megatron
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛ آرایشگر گفت: “من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد.” مشتری پرسید: “چرا؟” آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض میشدند؟ بچههای بیسرپرست پیدا میشدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.” مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمیخواست جروبحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.. مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.” آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می زنی؟ من اینجا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم!” مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد.” آرایشگر گفت: “نه بابا؛
Megatron
غمگینم غمگین تر تر از گذشته
Megatron
هیچکس *همراه* نیست (تنهای اول)دارنده بیشترین مشترک مدعی *انتظار*در دنیا
Megatron
گفتم: خدايا از همه دلگيرم گفت: حتي از من؟ گفتم: خدايا دلم را ربودند گفت: پيش از من؟ گفتم: خدايا چقدر دوري گفت: تو يا من؟ گفتم: خدايا تنها ترينم گفت: پس ازمن؟ گفتم: خدايا کمک خواستم گفت: از غير من؟ گفتم: خدايا دوستت دارم گفت: بيش از من؟