روزی پسربچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. خدمتکار برای سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید بستنی با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت 50 سنت .. پسر دستش را در جیبش کرد وتمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید:
بستنی ساده چنداست؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پرشده بود و عده ای هم بیرون منتظر خالی شدن
بی حوصلگی و با لحنی تند گفت 35 سنت. پسر: لطفا یک بستنی ساده بیاورید.خدمتکار بستنی را آورد و صورتحساب را روی میز گذاشت و رفت. پسر بستنی اش را تمام کرد و پولش رابه صندوقدار پرداخت. هنگامیکه خدمتکار برای تمیز کردن میز بازگشت، گریه اش گرفت. پسربچه روی میز کنارظرف خالی، 15سنت برای او انعام گذاشته بود ...
..
اين جــا #دنبالره . . . تمايل به ساده بودن زيـــــــاده ... آهاي تازه وارد شده به اين دنياي مجازي ...!!! تـنهــايــيه هـيچ کـس رو باور نــکن .. اين ملت عـشقـشون رو هم ؛ بلاک مـي کنن ... تا بي دردسر هرزگي کنن ... !!! ...ديـوارهاي پر از ب يگانگي ... نـوشته هاي پر از مردانگي ... لايکهاي پر از جاسوسي یا چاپلوسی... همه ی اينها روي هم..... دروغي بيش نيسـت...... باور نکن رفیق...!!! باور نکن . . .!!!!!!!
یه گربه اینجوری فکر میکنه که این آدمِ به من غذا میده , نازم میکنه , دوستم داره حتماّ من خدا هستم.....گربه صفت که میگن اینه (:
13 سال و 3 ماه و 19 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه قبل