❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کوله بارم بر دوش ، سفری تا ته تنهایی محض ، سازکم با من گفت : هرکجا لرزیدی ، از سفر ترسیدی ، تو بگو از ته دل ، من خدا را دارم .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آرزویم این است ، در پس این همه دیوار ، با آرزوهایت یک به یک کنی دیدار .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از آن ترسم به پیری مبتلاشم ، از آن ترسم که محتاج عصاشم، از آن ترسم که دلدارم بگوید : نمیمیرد که از دستش رهاشم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی لبخند به دنبال جایی برای نشستن است ، آرزو دارم در آن نزدیکی ها باشی .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک گنج یک دوست همیشگی نیست اما یک دوست یک گنج همیشگی است .. دوستت دارم دوست من . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گفته بودی گنج در ویرانه هاست / راست گفتی ، چون وجودت در دل ویران ماست .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تقصیر دلم چیست اگر روی تو زیباست حاجت به بیان نیست که از روی تو پیداست من تشنه یک لحظه تماشای تو هستم افسوس که یک لحظه تماشای تو رویاست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میری و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم اما برای دیدن تو همین یک لحظه باقیست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مردی هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم هم حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به اونشان میدادند که یکی از طلا بود و یکی از نقره.اما مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و دو سکه به او نشان میدادند و مرد گدا همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد.تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه مرد گدا را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. درگوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من از آنها احمقترم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.!!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست