❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با من بیا پری قصه های دیروزی با من بخوان همان ترانه های شاد دیروزی با من بیا به چیدن لحظه های بی تکرار با من بگو تو از قصه ای ناب و جاده های ناهموار با من بیا شاهپرک بانو اینجا خیال تو گل داده تا هر روز با من بیا به قله آرزوهای خفته با من بیا که هنوز گلهای انتظار نشکفته
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اندوه این زمان این ست برای من ،که یاری گفتنم نیست و مبهم ها پیچده چون شاخه های هرز به دور تنه افکارم چگونه صمیمیتت را با نشناختنت باور کنم هر چند که ندانستنم تظاهری بیش نیست و دانائیم جهلی فزون پس این حق منست برای دانستن تو و این شاید شهامتی ست که گمشده در سخنانت ممنون که گه گاهی از برادر نه نه از یک غریبه احوالی می پرسی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزهای با تو بودن گذشت کو تا سال نویی دیگر من ماندم و دنیای خالی از تو من ماندم حسرتی که موج می زند در چشمان من برای تو آری من از چشمان تو می خوانم آری می دانم آری سوختن برای منست دردی هست و درمانی که سوختن منست هزار بوسه زده لبانم بر آرزوی مرگ اما چه سود که ماندنم تاوان عشق منست این نگاه عاشق کشت آه تا همیشه رویای منست تب کرده ای میان سکوت این شعله ها که سر می کشد تا فلک زبانه اش سهم من از نداشتن توست غروب پر کشیده در آسمان بودنت تحمل درد های رفتنت برای منست پشت لبخندهای نیم بندم نهان شده قلب عاشقم این را تو می دانی و تو می خوانی ترانه ای که می رود تا نهایت این راه کور تا کی حضور و سکوت و عبور خدایا این چه تاوانی ست که ازآن منست برای داشتن او
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ترک خورده شیشه دلم من آخر در این میانه کی ام زخمه زدی به قلب پراحساسم به رنگ فریادم این من و این تو ، هیهات هیهات پشت سر خیمه ای از دردها پیش رو لبخندها پشت سر خنجر فرو کرده به قلبم دست تو پیش رو از برای آبرو لبخندها گذشت گذشت من ماندم زخمها و لبخندها
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لبخند بزن ترانه غمگین من به روی ماه آسمان بهار می بارد از نگاه خمار عاشق کشت سراسر باران انتظار زخمه بزن به جان من اما لبخند بزن به لحظه های سر آمده ای که نامش تا همیشه میلرزاندم لعنت بر این انتظار یخ کرده جان بودنت در سرمای خواستنی دیوانه وار من بوده ام آری من تکرار تکراری ترین لحظه های روزگار اما تو را خواسته ام تویی که همیشه ترانه ای بوده ای در لحظه های پایکوبی انتظار برخیز ترانه من تنها بهانه من تنها یک قدم مانده تا پایان این شب و مرگ انتظار
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمریست با خیال تو سر می کنم لحظه ها گذشت و من صبر کردم خمیده شد تنم از دوریت اما زخم زدم به نومیدی و از نداشتنت دیده تر کردم مو سپید شد در آسیاب زمان من خویشتن را برای تو فراموش کردم لحظه لحظه انتظار داشتنت من باز هم میان بودن و خیال لحظه ها را غرق کردم صبحی شد و نیامدی چون صبح های دیروزی امروز به نیت آمدنت کفن به تن کردم پیغام دیشبت در عالم خواب اما نه دیگر نمی شد اینبار نیامدنت را باور کردم عمرم سپری شد برای تو خیالی نیست افتخار می کنم که لحظه های رفته را با عشق سپری کردم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم.... از عشق تو.....از داشتن تو... اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم آری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی که خورشید به پیشواز شب می رود و کوچه از آخرین عابر تهی می شود ، من با کوله باری از غم و درد می روم و تو را با تمام خاطرات دیرین در میان کوچه های ساکت شب تنها میگذارم اما بدان نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو می تپد روزهایم را چون رویایی بی معنا به دیوار نیستی کوبیده ام نمیدانستم که جسد خونینشان را باید در قلبم دفن کنم چند وقتی است نگاه ها سنگین شده است هر کس از کنار من رد میشود با ناخن هایش روحم را خراش می دهد دیگر نمی خواهم سنگینی نگاه را احساس کنم من همیشه از سکوت گریزان بودم ، سال ها است که سکوت کرده ام و اینک ترس من را تکان می دهد و من پیوسته به عقب بر میگردم و از خود این سوال را بارها پرسیده ام که آیا من راه را عوضی آمده ام ؟ روزی که حرف ها خاتمه یافت ؟ روز مرگ من نزدیک است !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادت هست می گفتی : اگر تركم كنی روزی ، تمام عمر خاموشم ؟ به یادت هست می گفتی : نرو هرگز كه من بی تو فراموشم؟ به یادت هست می گفتی : كه هر لحظه ، شبها ، صدایت هست در گوشم ؟ كنون آن روزها رفته ، تو هم رفتی ، اینك من شدم تنها ، اسیر دردها ، غمها تمام روزها ، شبها ، ماهها ... شكسته در گلو بغضم ، به یادت اشك می ریزم به یادت ای وجودو هستی من به یادت میمیرم به یادت ای امید من اکنون دور از آشیان میمیرم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باز هم دلتنگی ... باز هم زمزمه هایی از جنس بغض و تنهایی. باز هم پنجره باز و انتظار و نیامدنت. اگر بدانم که می آیی تمام بغض های کهنه را فروکش می کنم. اگر بدانم که می آیی تمام پنجره های عالم را به انتظار می نشینم. اگر بدانم که می آیی دیگر تنهاییم را با خاطره هایم پر نمی کنم. تمام خاطره هایم را در صندوقچه قدیمی می گذارم تا بهانه ای برای نیامدنت نباشد!!! تو فقط بیا... بگو که می آیی . سالهاست گوشهایم در انتظار شنیدن نجوایی آشناست!!! بگو که می آیی