در رنجی که ما میبریم، درد نه تنها در زخم هایمان بلکه در اعماق قلب طبیعت نیز وجود دارد.در تغییر هر فصل، کوهها، درختان و رودها ظاهری دگرگونه می یابند.همانگونه که انسان در گذر عمر، با تجربیات و احساساتش تحول می یابد، در دل هر زمستان، تپشی از بهار و در پوشش سیاه شب، لبخندی از طلوع نمایان است...
وقتی گریه کردیم گفتند بچه است وقتی خندیدیم گفتند دیوانه است وقتی جدی بودیم گفتند مغرور است وقتی شوخی کردیم گفتند سنگین باش وقتی سنگین شدیم گفتند افسرده است وقتی حرف زدیم گفتند پر حرف است وقتی ساکت شدیم گفتند عاشقه حالا که عاشقیم میگن اشتباهه...........
یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی پاهایت چنان خسته اند که بزور راه میروی . یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری . یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی خون ازدماغت جاریست وچشمانت سیاهی میرود و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند . یک راند دیگر مبارزه کن , و به یاد داشته باش مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه میکند هرگز شکست نمیخورد .
هيچوقت يادم نميرود بلوار ميرداماد را به سمت خيابان شريعتي رانندگي ميكردم. وقتي به چراغ قرمز 180 ثانيهاياش برخورد كردم عصبي شدم. تازه از محل كارم تعطيل شده بودم و خيلي خسته بودم.
داشتم ديالوگهاي معمولم در مورد چراغ قرمزها و ترافيكهاي تهران را زمزمه ميكردم كه كودكي رو به من كرد و گفت: «آقا فال ميگيري» چند قدم آن طرفتر دخترك گلفروش با شاخههاي لاله صدا زد: «آقا گل بخرديگه... خواهش ميكنم». جملهاش تمام نشده بود كه با غرور تمام، شيشه پنجره را بالا دادم تا صدايشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتي چنين برخوردي را از من ديدند بيخيال شدند و رفتند سراغ راننده اتومبيل كناريام.
BMW بود. رنگ قرمز و مدل ماشين سبب شده بود تا از ساير ماشينها متمايز گردد.
پس از چند ثانيه ديدم پسرك فالگير با صداي بلند گفت: «بچهها ... بچهها بيايين علي كريميه... بازيكن پرسپوليس...» در يك چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از كودكان كار، دور ماشينش را گرفتند. من هم بياختيار سرم را چرخاندم تا عكسالعمل علي كريمي را ببينم. او با لبخندي دنبالهدار از همه كودكان فال و گل و شكلات گرفت تا آنها را خوشحال كند. چراغ سبز شد و بچهها هنوز بيخيال كريمي نشده بودند. علي كريمي كه با بوووووق ماشينهاي پشت سرش مواجه شده بود، اتومبيلش را حركت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشينش را نگه داشت. من هم از روي كنجكاوي پشت سر جادوگر ايستادم.
كاپيتان پرسپوليسيها از ماشين پياده شد و دخترك گلفروش را محكم بوسيد و پسري كه آدامس ميفروخت را بغل كرد. امضا داد و تمام گلهاي لاله گلفروش را خريد و چند فال حافظ هم گرفت. برايم عجيب بود. مگر ميتوان باور كرد جادوگر كه گاهي حوصله خودش را هم ندارد اينطور برخورد كند؟
دخترك گلفروش از فرط خوشحالي نميدانست چكار كند و بالا و پايين ميپريد. كريمي كه ديگر نميدانست چكار كند، با صدايي خشدار گفت: «بچهها بايد بروم سر تمرين. ديرم شده.» خداحافظ... خداحافظ» كودكان كار نيز با تشويق چند ثانيهاي علي كريمي... كريمي دوستت داريم، او را بدرقه كردند...
* روايتي از مهدي مرتضويان
این روزها بیشتر از هر روز دیگری دلتنگم ، دلتنگ و مشتاق اویی که باید باشد و نیست . می دانم که می آیی و این حقیقت دارد ... کی به هم می رسد ای یار، نگاه من و تو ...
lمرسی عزیزم _ ولی من زیاد چیزیم نشده _ فدات _ طرف مقابل دستش شکسته _ عاشق همتونم
14 سال و 8 ماه و 3 روز و 15 ساعت و 18 دقيقه قبل