❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آدم جان دوست آرزو می کند قبل ار اینکه نوبت مرگش برسد عزرائیل خودکشی کند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شگفتا آسمان استراحتگاهی برای رفع خستگی پرندگان ندارد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میله های قفس سلب آزادی پرنده محبوس را به هم پاس می دهند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی سیل اشک از چشمم جاری می شود ، غم لبخند زنان از روی پل ابرویم به تماشا می نشیند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برای اینکه شب را به روشنی روز ببینم خورشید را داخل چراغ قوه ام می گذارم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
حتی حاضر نیستم مسئولیت نوشته های روی سنگ قبرم را به عهده بگیرم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به اندازه مجموع عمرهای سپری شده احساس پیری می کنم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرگ را با عمر گذشته و زندگی را با عمر نگذشته در آغوش می فشارم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هیچ چیز در این دنیا، آنقدر مقدس نیست که نتوان آن را نقد کرد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باران در پیشگاه بهاران به خاک میافتد. /// ناودانها در مرگ باران سکوت میکنند. /// ای کاش اردیبهشت از زیر باران یک ریز نگاه میگذشت!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سپیده، شب رنگ باخته است./// ستاره، حیران ظلمات است. /// ماه،نگران زمین است. /// ستاره، محو تماشای طلوع میشود.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شب صورت ماهش را از چادر سیاه بیرون می گذارد.