❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نه دیگر بغض در این گلو مانده ... نه اشکی بر دل ... نه غباری بر لب ... بال هم نباشد ، می پرم تا آنجایی که ماه مرا می خواند ... نمی دانم شاد یا غمگین ... نه بادی می وزد اینجا ... نه باران می شناسم دیگر ... برگ ها هم خشکشان زده از این سکوت طولانی ... احساسم بی احساس شده است انگار ... نبض ندارند رگهایم ... نکند مرگ اینجا باشد امشب ؟!؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلـــــم میخواد باهم توی یه روز برفی قدم بزنیم دلــــــــــم میـــخواد دستمو بگیری...محـــــکم! دلــــــــــــم مــــــیخواد بهم نگاه کنی و لبخنـــــــــــد بزنی منــــم سرمو بنـــدازم پایین...! وای چه لــــــذتی داره این لحـــــــــظه!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
When you come to me My heart beats rapidly But still, I'm smiling But... My heart still beats fast When I look at you You're right in front of my eyes And you're more close And you're still closer And will treat your lips to my lips And my heart still beats faster than befor
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میدونی وقتی که کنارمی به چی فکر میکنم؟ به این فکر میکنم که یعنی من الان خوشبخترین آدم دنیام؟!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من فقط یه چیز می گم: اگه تو از دنیای بیرون خسته و ناراحتی من از دنیای درونم به تو آرامش می دم... اگه تو از هوای بیرون سردت شده من از دنیای درونم به تو گرما می دم... اگه تو از بی وفای بیرون گرفته ای من از دنیای درونم باهات وفادار می مونم با تموم وجودم! فقط ازت می خوام بهم "اعتماد کنی" همین...!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دیگر حرفی نخواهم زد گویی مهر سکوت بر لبانم زده اند و من چاره ای جز خیره شدن به قاب عکس خالی و خاک گرفته تو ندارم . اشکها مجالم نمیدهند قاب عکسی که روزی میشد بهار را از آن حس کرد دیگر طراوت و شادابی ندارد . با رفتنت لبخند نیز از لبهای ما رخت بستند .
پسر به بابا : بابا میشه بپرسم شما ساعتی چقدر پول در میارین ؟
13 سال و 6 ماه و 6 روز و 17 ساعت و 38 دقيقه قبلپدر : تو نباید دخالت کنی توی این مسائل ! ولی من ساعتی 10 هزار تومان در میاریم.
پسر : بابا میشه 5 هزار تومان ازت قرض بگیرم ؟
پدر : برای این پرسیدی ؟ نه نمیشه تو پول نیاز نداری ( با حالت عصبی )
پسر را بدون اینکه چیزی بگه سرشو میندازه زیر و میره توی اتاقش ... پدر با خودش فکر کرد "چرا من عصبانی شدم ؟ " باید بفهمم واسه ی چی بچه ی 10 ساله 5 هزار تومن پول میخواد !
در اتقاق پسر باز شد ...
پدر : پسرم ببخشید عصبانی شدم بیا این 5 هزار تومن اما اول بهم بگو واسه ی چی میخوای این پولو؟
پسر در حالی که 4 هزار تومن پول از زیر بالشتش بیرون میاورد ... : پدر پولم کمه ... میشه بهم تخفیف بدی ؟
پدر با تعجب : تخفیف ؟ واسه ی چی ؟
پسر : میشه بجای 10 هزار تومن 9 هزار تومن بگیرین و 1 ساعت مال من باشی فردا شب ؟ میخوام فردا شب با هم شام بخوریم ...
پدر سرشو زیر انداخت و اشک از چشماش سرازیر شد.