❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من تمنا کردم که تو بامن باشی ... تو به من گفتی : هرگز ... هرگز ... پاسخی سخت و درشت و مرا غصه ی این هرگز کشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق کودکانه از اين اصل پيروي مي کند که: (( من دوست دارم چون دوستم دارند.)) عشق پخته و کامل از اين اصل که: (( مرا دوست دارند، چون دوستشان دارم.)) عشق نا بالغ مي گويد: (( من تو را دوست دارم چون به تو نيازمندم .)) عشق رشد يافته مي گويد: (( من به تو نيازمندم چون دوستت دارم ))
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در سرزمین من عاشق بودن جنایت است در سرزمین من حوا - به خاطر یک سیب - روزی هزار بار سنگسار میشود در سرزمین من لبها بوسه را در نگاه ها میجویند و دستها عطر نوازش را در تاریکیها در سرزمین من عاشق بودن گناه کبیره است خدایا ! گناه مرا ببخش!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نباید شیشه را با سنگ بازی داد ! نباید مست را در حال ِ مستی . . . دست ِ قاضی داد ! نباید بی تفاوت ! چتر ماتم را . . . به دست ِ خیـس باران داد ! کبوترها که جز پرواز ، آزادی نمی خواهند ! نباید در حصار میـله ها با دانه ی گندم . . . به او تعلیم ماندن داد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آموخته ام که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر میخواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او و قلبی است برای فهمیدن او
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عکسهای قشنگ، دلیل بر زیبایی تو نیست... ساخت دست عکاس است... درونت را زیبا کن که مدیون هیچ عکاسی نباشی. "مرحوم خسرو شکیبایی"
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر به کاری غیر از شناخت خود مشغولی، در تاریکیها متحیر میمانی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلــگیـــر مباش . دلت کہ گیـر باشد ، رهـــــا نمے شوی ! خـداونـد ، بنده گــاטּ ِ خود را ، با آنچہ بہ آטּ « دل » بســته اند مے آزمــاید !!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مثل کبریت کشیدن در باد، زندگی دشوار است من خلاف جهت آب شنا کردن را، مثل یک معجزه باور دارم آخرین دانهی کبریتم را میکشم در این باد هرچه بادا باد...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمیخوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمیشه شما بهم بدین؟ " بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی میکنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!