❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
طا قت دیدن باران اشکها یش را ندارم . یادش نیست اما من از یاد نمی برم که چطور شکسته بود . خرده هایش را خودم جمع کردم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خـ‗__‗ـدایـ ‗__‗ـا . . . یـ‗__‗ـا فریـ‗__‗ـاد در گـلـ‗__‗ـویم را بگیـ‗__‗ـر یـ‗__‗ـا بغـ‗__‗ـض گـلـ‗__‗ـوگیـ‗__‗ـرم را . . . هـ‗__‗ــرکـ‗__‗ـدام راه دیـگـ‗__‗ـری را بستـ‗__‗ـه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
غم نویس نیستم فقط گاه و بی گاه آب و هوای دل را مکتوب می کنم ... همین ! ... حالا اگر آسمان دل همیشه سرخ و کبود و غم گرفته است ، چه کنم ....!؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تــــــــــــنهایـــے را ترجيــــح ميدهــــم به ''تن هـايـــــــي'' كه روحشـــان با ديگـــــريـست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
و مَـ ـن پـِنـدآشـتـَـمـ کِـہ او مَـ ـرآ بـآ خـود خـوآهـَـد بُـرد !. او مَـرآ بُـرد. اَمٌــآ اَز يـــــــآد !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نفست باران است ، دل من تشنه ی باریدن ابر ، دل بی چتر مرا میهمان کن
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آن روزهـــا گـنـجـشـکـــ را رَنـگـــ مـیـکَــردَنـــد
جــای ِ قَـنـــاری مـیـفــروخـتـنـــد !
ایــن روزهـــا هَــوَس را رنـگــــ مـیـکـنـنـد
جـــای ِ عـشــق مـیـفــروشَـنـــد !
آن روزهــا مـالـبـاخـتـــه مـیـشـــدی
و ایــن روزهـــا ،
دلـبــــاخــــته !!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به درختان جنگل گفتم، شما با این عظمت چرا از تکه آهنی به نام تبر میرنجید؟ گفتند:رنجش ما از تبر نیست ازدسته ی آن است که ازجنس خود ماست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شبى بر دفتر قلبم، كشيدم رد پايت را، كشيدم طرح زيباى غروب چشم هايت را كنار هاله ی چشمت ، كشيدم عكس يك دريا كشيدم روي امواجش ، حضور آشنايت را و آن شب ، با دلي لبريز از آواز دلتنگی زدم فرياد در ساحل ، دلم دارد هوايت را...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگي با همه وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست اضطراب و هوس ديدن و ناديدن نيست زندگي جنبش جاري شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا بدانجا كه خدا ميداند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه آنکه سراغی از تو نمیگیرد؛
دلتنگ دیدنت است واز شکاف چشمانش به نبودنت خیره میشود،
همیشه آنکه تو او را نمیبینی نامهربان نیست....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بـه فکر نــوازش دست های منی! بی آنکــه بدانی ؛ دلـــم است کــه تنهــا مانــده ... دست هایــم ، دو تاینــد!