❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهایی یعنی نیمه شب دلت پر باشه، گوشیتو برداری چند صفحه از دلتنگیاتو بنویسی تو اس ام اس، بعد بری تو لیست شماره هات هیچکسو نداشته باشی که واسش ارسال کنی... نوشته هات رو پاک کنی زول بزنی به سقف اتاق و تیک تیک ساعت رو گوش کنی...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه خوش خیال بودم که همیشه فکر می کردم در قلب تو محکومم به حبس ابد!! به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان به یکباره بر سرم فریاد زد هی تو…. آزادی! و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد. . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مهم نیست عمر "کوتاه" باشد ، یا "بلند" مهم ، نفس هایی ست که با تو "کوتاه" و بی تو "بلند" کشیده می شود ...! گرچه ... سهم من از عمر همان نفس های ِ بلندی ست که نشان از عمر کوتاه با تو بودن دارد ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سیگارت را پشت دست من خاموش کن بگذار این داغی باشد برای دیگر دل نبستنها . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شیـطان اندازه یک حبّـــه قند اســــت . . . گاهی می افتـــد تـــوی فنجـــانِ دلِ مــــا . . . حل مــی شود آرام آرام . . . بی آنکـه اصلا ً ما بفهمیـم . . . و روحمـان سـر می کشد آن را . . . آن چای شیــریـن را . . . شیـطان زهـرآگیــن ِدیــریــــن را . . . آن وقـت او، خـون مـــی شـــود در خـــانه تن . . . مـی چرخـد و مـــی گـردد و مـی مـانـد آنجـا . . . او می شــــود مـن .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من فقط و فقط خودم هسـتم : مملو از عیب ها، کاستی ها و سستی ها کسی که واقعا دوستم داشته باشد فراسوی آنها را خواهد دید ، وبا وجود همه نقص هایم مرا در آغوش خواهد کشید و از میان آنها دوستم خواهد داشت . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
نیاز نیست انسان بزرگی باشیم " انسان بودن " خود ، نهایت بزرگی است . می توان ساده بود ولی (( انسان )) بود انسان باشیم به همین سادگی به همین زیبایی...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آدمها بر دو قسم اند
یا مادر زادی گرگ به دنیا می ایند و یا بره متولد می شوند!!
گرگ ها همیشه گرگ می مانند ولی بره ها یا در نهایت تبدیل به گوسفندی تمام عیار می شوند
و یا یاد می گیرند که چگونه گرگ شوند!
قسمت جالب ماجرا اینجاست که گرگ بره زاده حریص ترو خون ریز تر از گرگ گرگ زاده
است،زیرا که او از روی عقده و حقارت و کینه و نفرت میدرد و گرگ زاده تنها به حکم عادت