فرزندی پدر پیرش را کُول کرد و به کوهستان برد. وقتی به بالای کوه رسید، پسر غاری پیدا کرد و پدر را آن جا گذاشت. هنگامی که می خواست برگردد، با خنده های پدر پیرش مواجه شد. پدر نگاهی به پسر جوانش کرد و گفت: «من هم چون تو، روزی پدر پیر و ناتوانم را همین جا رها کردم و رفتم و حالا تو مرا این جا آوردی. روزی هم پسرت تو را به این جا خواهد آورد!»
اذیتش نکنییییییییییییییییییییییییییید....
15 سال و 2 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 41 دقيقه قبلقرار شد بگیم نقی
15 سال و 2 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 41 دقيقه قبل
15 سال و 2 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 39 دقيقه قبلباشه ......... نقی جون چطوری .........
15 سال و 2 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 38 دقيقه قبل
15 سال و 2 ماه و 1 روز و 4 ساعت و 23 دقيقه قبل