❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
افسانه تلخ ..... دیدگاه ........فروغ فرخ زاد / دیوان اسیر
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و ویرانه ی خویش میبرم، تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بی جا و تباه می برم تا زه تو دورش سازم زتو، ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد، می رقصد اشک آه، بگزار که بگریزم من از تو، ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه ی شای بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم، خنده به لب،خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل ...... فروغ فرخزاد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زغال اسفندتیم رفیق! میسوزیم تا چشم نخوری!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میرسد روزی که بی هم میشویم ، یک به یک از جمع هم کم می شویم ، میرسد روزی که ما در خاطرات ، موجب خندیدن و غم می شویم ، گاه گاهی یاد ما کن ای رفیق ، میرسد روزی که بی هم میشویم.
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
14 سال و 5 ماه و 29 روز و 7 ساعت و 16 دقيقه قبلنه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا ، آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ی ظاهر ندیدند
به هرجا رفت ، در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟… او شبنم پاکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده ی شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
به قلب جام از شادی می افروخت
شبی ، نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
کنون ، این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی ، نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
فروغ فرخ زاد / دیوان اسیر