❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي ام قدم بگذار ... خيابان غربت را پيدا کن وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام... در کلبه را باز کن به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن... مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق در عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در ذهن اقاقيها بيصدا مردن ميان همصدايي ها كهنه تصوير شكيبايي است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از عطر گل ياس بگو ای دل من از آيه احساس بگو ای دل من وقتی که به آب می رسی با لب خشک يا حضرت عباس بگو ای دل من زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ارزومند ان مباش که چيزی غير از انچه هستی باشی ؛ بکوش در کمال انچه هستی باشی.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در خواب شبی به پا قیامت دیدم از سنجش اعمال بدم ترسیدم بردند مرا بسوی دوزخ حق گفت او را به محبت علی بخشیدم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آهاي اينجا يك نفر شبهاي ِ سرد زمستان، لابه لاي كارتون يخچال ِ سايد باي سايد شما خوابيده است!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام بر می دارد، بگذار آن باشم که با تو در گلزار گل می چیند، بگذار کسی باشم که احساس درون با او می گویی، بگذار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی، بگذار کسی باشم که در غم، سوی او می آیی، بگذار کسی باشم که در شادی با او می خندی، بگذار کسی باشم که به او عشق می ورزی.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ابر باران ده به دریا می گفت: من نبارم تو کجا دریایی؟ /// در دلش خنده کنان دریا گفت : ابر باران ده تو خود از مایی!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سنگ قبرم را نمی سازد کسی مانده ام در کوچه های بی کسی بهترین دوستم مرا از یاد برد سوختم خاکسترم را باد برد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يه بچه اي تازه بدنيا اومده بوده، شير مامانشو نمي خورده، هر زن ديگه اي هم آوردن، فايده نداشته بچه شير اونا رو هم نمي خورده تا اينکه يه زن سياه ميارن بچه شيرشو مي خوره بابائه مي گه: آهان، پدر سوخته، تو شيرکاکائو مي خواستي ما نمي دونستيم.