❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هستند آدمهایی که در رویا بسر می برند، آدمهایی هم به واقعیت تن می دهند، همچنین کسانی وجود دارند که یکی را به دیگری تبدیل میکنند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من باید برم کلاس زبان آلمانی ..... بای .......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دختر خانم ها من را ببخشن ...... این جدیدترین مدل لباس عروسه ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من کاری با سیاست دیگه ندارم ..... من کاری به مشکلات جامعه ندارم ........ کاری به کجای ایران هستیم ندارم و بچه کجا هستم ندارم ...... فقط یک چیز بگم ... ما همه از تبار کوروش هستیم و فرزندان ایرانیم و به ایرانی بودن افتخار میکنیم .. پس با افتخار میگویم : همه جای ایران سرای من است .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دوست داري بگم ميخواهم هر روز صبح با صدات بيدار شم بعد بگم با ساعتم بودم ؟ دوست داري بگم چرا رفتي بعد بفهمي با برق بودم ؟ دوست داري بگم هر جا باشي پيدات ميكنم بعد بفهمي با دسته كليدم بودم ؟ دوست داري بگم دوست دارم بعد فكر كني ... نه ديگه – اين دفعه با خودت بودم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدايا: من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري! پس اي خدا! هيچ مي داني كه بزرگوار آن است كه گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجّه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يك كلام ... محتاج توام !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هميشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر آنقدر شهامت داره كه هر وقت دلش ميگيره جلوي همه گريه كنه.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرقي نميكند گودال آبي كوچك باشي يا درياي بيكران ، زلال كه باشي آسمان در توست.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سكوتم را به باران هديه كردم/ تمام زندگي را گريه كردم/ نبودي در فراق شانههايت / به هر خاكي رسيدم تكيه كردم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق افسانه نيست آنكه عشق آفريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه در كنارش باشي عشق آن است كه به يادش باشي.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
قلبم را در روشنايي امروز تقديمت مي كنم تا در تاريكيه فردا فراموشم نكني -
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دنبال چه هستی؟خودت را دیده ای؟آری بسوزانم و بشکان و مرا اذیت کن..... من همان هستم که دلم زمستان است خورشیدم نمی خندد در این بهار که تو در آن مستی و خوشنود.....من که باغ و بهارم پژمرده و پای امیدم فرسوده و نوره چشمانم آرامیده اند. چتر وحشت را ببند چون من را به آسمان نوید داده بودی نه وحشت... نشناختیم؟ من همان که در حصاره حیرت زندانی ام ، در غبار غربت قربانیم ، با روح کودکانه ام پیر شده ام ،یک عمر به عشقت زانوی تسلیم فرود آوردم.....در هوای نفست مرحم آویختم گرچه بر زخمانت بر دلم کاریست...طوماره زندگانیم بر اساس قصه های پریشانیست و هوای دلم در حده هوای توفانیست...