❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آدم چه صبــــورانه بعضی دردها را تحمل میکند .... بی آنکه بداند حـــق است یا ستــــم...!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گول دنیا را مخور......!! ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند بره های این حوالی گرگ ها را میدرند سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند.....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چتر شکسته میخواهم همگام با سایه تنهایم در خیال بارانی ام قدم بزنم و چتر شکسته بغضم را بگشایم می خواهم شاعر لحظه های تارم باشم و غزل غزل گریه کنم ... میخواهم در کنار دریای دلواپسی انتظار، در انتهای جاده غربت بنشینم و نگاهم را به روزی بدوزم که همه تلخیها و ناباورانه ها از دیارم کوچ کنند میخواهم آنقدر اشک بریزم تا که ابرها نزد چشمم خجل شوند دلتنگی من وقتی به پایان میرسد که انتظار سرآید و اتاقم از عطر حضور او لبریز شود من هنوز هم منتظر آمدنت در روز با خورشید مینشینم و آنگاه که خورشید غروب کند، باز هم در شب و دست در دست ستاره ها تا صبح هجی میکنم واژه انتظار را....! تا تو برگردی........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شهر من اینجا نیست ! اینجا… آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند! . من به دنبال دیارم هستم, شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک نفر تنهاست یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست در زمین زندگانی آسمان را میشود پاشید میشود از چشمهایش ... چشمها را میشود آموخت میشود برخاست میشود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت میشود دل را فراهم کرد میشود روشنتر از اینجا و اکنون شد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شما در همان یك روز آشتی میکنین و می خندین می بخشین تازه میفهمین عاشق بودین و نمیدونستین این قدر که غرق در زندگی بودین هیچوقت نه به کسی محبت کردین و نه اجازه محبت کردن رو به کسی دادین
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سرتونو را بالا میگیرین ... و ابرها را میبینین انگار که بار اوله اونهارو میبینین و به آنهائی كه نمیشناسین سلام میکنین غصه نباید بخورین ... وگرنه همین یه روز رو هم با غصه خوردن از دست میدین ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
افسوس که کسی نیست........ افسوس که کسی نیست تاگذشته های پرملالم را از من بگیرد وآینده ای پراز شادی را به قلبم هدیه کند افسوس که کسی نیست! تا بار فراق وجدایی را از دوش من بردارد وکوله باری از محبت خویش را جایگزین آن کند افسوس که کسی نیست....... از من بخواهد ناگفته های قلبم را که عمریست خک خورده سینه ام شده است را برایش بازگو کنم ودر پاسخ عشق بی پایانش را نثار دل بیمارم کند! افسوس......... افسوس که در این روزگار کسی نیست جز سکوت وتنهایی و دلتنگی که عمری گوشه نشین قلبم شده اند وهروز غم را بادلم همخوانی می کنند.