❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
و اینک باران ... بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند! و چشمانم را نوازش می دهد... تا شاید از لحظه های دلتنگی ام گذر کنی!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میخواستمـ تصویر با تو بودنـ را نقاشـﮯ کنمـ ... دیدمـ فاصله بینمانـ در ورقـ جا نمیشود .. کمـﮯ نزدیکـ تر بیا میخواهمـ باوتو بودنـ را حســـ کنم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با یک عالمه فاصلـــه از خودم انتظــــار دارم به تو برسم ! از اول هم آرزوهـــــایم محــــال بودند ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
"دیگران" همیشــه برایم " گـــران " تمـــام شده اند
بجــای آن که " نگرانــــم " شوند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پایان حکایتم شنیدن دارد... " من عاشق او بودم و او عاشق او ... "
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
می خواهم خودکشی کنم؛ نه اینکه تیغی بردارم و رگم را بزنم؛ قید احساسم را می زنم ...