❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آسمانت زیباست گاه با غرش ابر گاه باریدن عشق از دل تو گاه طوفان و بلا گاه ارامش و تسکین و سکوت گاهی تیره و سرد گاه سوزنده تر از هر آتش گاه آبی گاه قرمز هر چه باشد نیکوست آسمانت زیباست جای پرواز دل من زیباست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خطرناک ترین دروغ ها حقیقت هایی هستند که کمی تحریف شده اند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست . ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست. ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست. از خود محبت پرسيدم محبت چیست گفت: تنهايک نگاه است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پشت شیشه برف می بارد درسکوت سینه ام دستی دانه های اندوه میکارد چون نهالی سست می لرزد روحم از سرمای تنهایی می خزد درظلمت قلبم وحشت دنیای تنهایی دیگرم گرمی نمی بخشی عشق ای خورشید یخ بسته سینه ام صحرای نومیدیست خسته ام از عشق هم خسته ......!!!!!!!!!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ديرگاهيست که سوی ما گذری نمی کنی بر دل خستگان به مهر دستی نمی کشی من بسته ام اميد به آمدنت ای مهر تابان ٬ شب تارم را چرا منور نمی کنی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به چشمي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت به کسي سلام نده اگه خداحافظي در پيش است دست کسي را نگير اگه رها خواهي کرد به کسي نگو دوستت دارم اگه ديگري در فکرت است ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنچه در نظر کرم ابريشم پايان زندگييست برای پروانه تولد است ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از خدا پرسیدم دوست دارید بندگانتان چه بیاموزند؟ گفت: بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند عاشقشان باشد. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند. بیاموزند که چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنها که دوستشان داریم ایجاد کنیم و سال ها طول می کشد تا ان زخم التیام یابد بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد کسی است که به کمترین ها قانع است بیاموزند که انسانهایی هستند که انها را دوست دارند اما نمی دانند چگونه عشقشان را ابراز کنند بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند اما متفاوت ببینند به خدا گفتم ایا دیگر چیزی هست که باید دانست گفت: این که بدانند من همیشه و همه جا هستم.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
الو ... الو ... سلام کسی اونجا نیست ؟
14 سال و 2 ماه و 22 روز و 15 ساعت و 40 دقيقه قبلمگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش کودک نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم. صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره ؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت: نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شکسته شد.
ندایی صدایش در گوش و جان کودک طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:
خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ...
چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم.
اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟
نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟
مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟
خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟
مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ... و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود