❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کسی ما را نمی پرسد کسی ما را نمی جوید کسی تنهایی مارا نمی گرید دلم در حسرت یک دست دلم در حسرت یک دوست دلم در حسرت یک بی ریای مهربان ماندست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من عاشق اون دیالوگم که پدر ژپتو به پینوکیو میگه: پینوکیو ...چوبی بمان... آدمها سنگی اند، دنیایشان قشنگ نیست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فرقی نمی کند در کدام عصر و کدام اقلیم زندگی کنی فرقی نمی کند اسمت فرهاد باشد ، رومئو یا مجنون یا شیرین یا ژولیت یا لیلی … تو را به زخم*هایت می شناسند، این نقطه ی اشتراک همه آدمهاست….
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از تو دلگیر نیستم!!! از دلم دلگیرم که نبودنت را صبورانه تحمل میکند...........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امروز روز دیگریست... یه روز از همان روزهای بی تو... در به در این کوچه و آن کوچه... می دانم که انتهای یکی از همین کوچه ها منتظری! ولی در کوچه هایی که پی تو می گردم همه بن بست است... دلم آشوب و ضربان قلبم ناآرام! بگو کدامین کوچه انتهایش دیدار توست؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق ِ بچگانه از یک قاعدۀ کلی پیروی می کند:"به خاطر اینکه عاشق شده ام عاشق هستم." عشق ِ کامل از یک قاعدۀ کلی پیروی می کند:"به خاطر اینکه عاشق هستم عاشق شده ام." عشق ِ نابالغ می گوید:"به خاطر اینکه به تو نیاز دارم عاشق تو هستم." عشق ِ کامل می گوید:"به خاطر اینکه عاشقت هستم به تو نیاز دارم."
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عشق پيروزي تخيل بر عقل است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کسی که همیشه سعی میکنه بقیه رو شاد کنه بیشتر از همه تنهاست اون رو تنها نذارید چون هیچوقت به شما نمیگه که بهتون نیاز داره …
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش همان موتوری که باهاش تصادف کرده بودم ... مرا زنده نمیذاشت ... کاش ... زنده نبودم ... کاش برای همیشه خاموش میشدم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دنیا را بد ساخته اند.... کسی را که دوست داری تو را دوست نمی دارد.کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم ایین هرگز به هم نمی رسند .و این رنج است .زندگی یعنی این
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این روزها با هر که دوست می شوم... احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم... که دیگر وقت خیانت است..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو ماه را بيشتر از همه دوست داشتي... و حالا ماه هر شب تو را به ياد من ميآورد ميخواهم فراموشت كنم اما... اين ماه با هيچ دستمالي از پنجره پاك نميشود...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : . می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست . گنجشك گفت : لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند . خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد