❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به ” خدا ” گفتم : تو را چگونه میتوانم ببینم , ” خدا ” گفت : تو من را نخواهی دید اما کسی را برات گذاشتم که نیمی ازمن است ” مادر “
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دِلــــم بــاران می خواهــــد بــارانی آرام…. امــــا طـولانــــــــــــی تا دسـت در دسـتِ قطــــره هـایش و پـا به پـایِ نمنــــــاکـی اش تمــــام کـوچــه بــاغ ها را با پـــاهایی بِرَهنــــــــــه قـدم بزنم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خسته ام از زندگی...
تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت؟!
تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت؟!
تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟!
یا فقط با گریه های بیقرار آرام شد؟!
بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟!
خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
او را گرفتند به جرم چیدن یک شاخه گل زیرا دستانش بوی گل می داد، وهیچ وقت فکر نکردند شاید گلی کاشته باشد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یا عاشق نشو ؛ یا اگه عاشق میشی عاشق کسی باش ، که تو ساده ترین لباس تورو به همه نشون بده ! و بگه : این دنیای منه ... !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
جــایــی هـست کــه جــــــُـز تـــو . . . هــیـچـــکس نمـی تــوانـد آنـــــــــــــ ــرا پُـــــــر کنـــد !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این زندگی گذراست...
نه غمش پایدارست
و نه خوشی اش.
به کوله بارت نگاه کن، که چگونه پرش کرده ای.