❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
صحبت از پژمردن یک برگ نیست ... وای ! که جنگل را بیابان می کنند .... دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند ... هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به ياد تــو بودن حكايت قشنگى است که میخواهم زمزمه تمام لحظه های زندگیم باشد . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو بخواب . . . من تمام شب هاي با تو بودن را بايد بيدار باشم هر شب هزاران بوسه نذرت کرده ام! من ميبوسمت خدا مي شمارد!!! يک ،دو ،سه . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را ، وقت دلتنگی خود دارم و بس . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه درد از دیگران است گاه از بودنشان گاه از نبودنشان
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از همان غروب که دستمالم را زير درخت آلبالو گم کردم؛ از همان وقتي که چشم گذاشتم تا چهارده شمردم و دنبال تو که قايم شده بودي گشتم؛ از همان روز که دستهايم را مشت کردم اما تو گلم را پيدا کردي و مشتهايم را پوچ گذاشتي؛ از آن شب که بابا در باران آمد و انار آورد يا همان وقتها که يک درخت کاج خم شد و روي ديگري افتاد؛ نه، شايد کمي بعدتر از وقتي ديگر جاي قدّم را روي ديوار خط نکشيدم و توي بغل بابا که از در مي آمد نپريدم؛ آري من درست از آن وقت تو را گم کردم. تو کجايي؟ چشم ميگذارم. باز تا چهارده مي شمارم و دنبال تو مي گردم. يک، دو... چه دور شده اي... سه، چهار... گلم را با خودت برده اي بابا را هم.... هشت، نه ....قول مي دهم ديگر زيردرخت آلبالو بازي نکنم.... ده، يازده... قول مي دهم دستمالم را که با انار سرخ شده پيدا کنم.... دوازده، سيزده.... قول ميدهم ديگر از خط روي ديوار بزرگتر نشوم.... چهارده، بود بيام؟ پس کجايي؟ خدايا! کودکي هايم چه زود پيدا مي شدي!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در ابتدای کودکی آدمها را سفید میدیدم مدتی بعد، یادگرفتم که آدمها سفید وسیاه هستند در نوجوانی فقط سیاه ها را دیدم ولی بعد سفید ، سیاه و خاکستری شدند اما الان در اوج جوانی، حالا که نه سیاهی می بینم ونه سفیدی خواهم گفت که سفید سفید و سیاه سیاه وجود ندارد، همه خاکستری اند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آدما دو جور زندگی میکنن : . . یا غرورشون رو زیر پاشون میذران و با انسانها زندگی میکنن ... یا انسانها رو زیر پاشون میذارن و باغرورشون زندگی میکنن
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بــیــــا در خـــیـــالــم آرام بنشین ... مــــی خــواهـــم صــدای ِ نفس هــــایت را بنویــــســـم...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عجب روزگاریه! دل ماله منه، تو سینه ی منه ، اما واسه تو می تپه !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره*ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می*کنی؟ عاشقم! با من ازدواج می*کنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر ساده*ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می*شوی چرک می*شوی و تکه*ای زباله می*شوی پس برو و بی*خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه*ای کنار جعبه*اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه*ای زباله شد او ولی شبیه دیگران نشد چرک و زشت مثل این و آن نشد رفت اگرچه توی سطل آشغال پاک بود و عاشق و زلال او با تمام دستمال*های کاغذی فرق داشت چون که در میان قلب خود دانه*های اشک کاشت
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . . تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . . لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان . . . که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار . . . لمس کن لحظه هایم را . . . تویی که نمیدانی من که هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن . . .