❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . اَگــــَر میدآنی دَر دُنیـآ کــَسی هست که بـآ دیدَنــَش رَنگ رُخســآرَت تغیـــیر میکنــَد، و صــِدای قــَلبـَت اَبرویــَت را به تــآراج میبــَرد،.. مــهـم نیــست که او مـآل تــو بــآشــَد… مــهــِم این استــ که فـــَقــَط بــــآشـَد، زِندگیـــ کــُند ، لــِذَت ببرَد و نــَفــَس بـــکشــَد … . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . وقتی نبض مهتاب در گوشم لالایی می شود … سر بر پایش می گذارم و … آن وقت است که … گل بوسه های ماه بر گونه ی رویایم می نشیندُ … ستاره چینی تـــــــو و … خواب های نقره ای مـــن آغاز می شود …! . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش بودنها را قدر بدانیم .. به خـــــدا قسم نبودنها همین نزدیکیهاست …
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر در جایی زندگی کنیم که : هـــرزگی مــُـد ؛ بی آبرویـــی کـــلاس ؛ مستی و دود تفریـــح ، دزد بودن و لـــاشخوری و گـــرگ بودن رمز موفقیت مون باشه ... پس باید بپذیریم که جهنم هم جای بدی نیست و نباید به قسمت آخر اعتراضی داشته باشیم ... دوست من عوض گله ندارد ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود... گاهی دلگیری...شاید از خودت.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یه روز حضرت موسی به خداوند متعال عرض کرد : من دلم میخواد یکی از اون بندگان خوبت رو ببینم . خطاب اومد : برو تو صحرا . اونجا مردی هست داره کشاورزی میکنه . او از خوبان درگاه ماست . حضرت اومد دید یه مردی هست داره بیل میزنه و کار میکنه . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه ای رسیده که خداوند میفرماید از خوبان ماست . از جبرئیل پرسید . جبرئیل عرض کرد : الان خداوند بلائی بر او نازل میکند ببین او چی کار میکنه . بلیه ای نازل شد که آن مرد در یک لحظه هر دو چشمش رو از دست داد . فورا نشست . بیلش رو هم گذاشت جلوی روش . گفت : مولای من تا تو مرا بینا می پسندیدی من داشتن چشم را دوست می داشتم . حال که تو مرا کور می پسندی من کوری را بیش از بینایی دوست دارم . حضرت دید این مرد به مقام رضا رسیده . رو کرد به آن مرد و فرمود : ای مرد من پیغمبرم و مستجاب الدعوه . میخوای دعا کنم خدا چشاتو بهت برگردونه . گفت : نه . حضرت فرمود : چرا ؟ گفت : آنچه مولای من برای من اختیار کرده بیشتر دوست دارم تا آنچه را که خودم برای خودم بخواهم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در آغوشـم ڪــہ مۓ گـیــرۓ آنقــَــَدر آرام مۓ شوم ڪـہ فـَـراموش مۓ ڪنم بـایــد نفس بڪشم ...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا... کودکان گل فروش را می بینی!؟ مردان خانه به دوش دخترکان تن فروش مادران سیاه پوش کاسبان دین فروش محرابهای فرش پوش زبانهای عشق فروش انسانهای آدم فروش همه را می بینی...؟! می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد...!!!