❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زیبایی خیره شدن همیشگی به خود در آیینه است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
میخواهم از درد بگریزم ، ولی درد بدون من تنها میمونه که این خود ، درد دیگری است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چه زیباست هنگامی که در اوج نشاط و بی نیازی هستی دست به دعا برداری.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من بهار را از مقدس ترین روزهایی می دانستم که گذراندم و قدیسه ترین انسانی بودم که فقط خوبی را تجربه می کردم مرگ را زیباترین نشانه ی عشق خدا به انسان می دانستم و گناه را زیباترین شکل عشق شیطان به انسان بهار را نیکو ترین فصل می دانستم تابستان را نشانه ی عشق می دانستم پاییز را یک تجربه و زمستان را پایان یک چیز خوب و یک شروع دوباره برای داشتن چیز خوبی دیگر و رنج نا مفهمومی بود که هیچ چیز نمی توانست آنرا به من بفهماند گذشت و گذشت... گاهی انسان میان مفهوم و نامفهوم گیر می کند گاهی دنبال نامفهوم رفتن تمام زندگی و وجودشان را نا مفهوم می کند وقتی چیزی با تمام نامفهومی هایش شروع شود با تمام نامفهومی هایش هم تمام می شود و چه سخت است در بیرا هه های نفهمیدن جا ماندن و بیهوده رفتن و عبور کردن وقتی رسیدن را نامفهوم می دانی وقتی که ایمان کسل آورترین کلمه ای می شود که تا به حال شنیده ای و خدا را نامفهوم ترین مفهومی می دانی که حتی نمی دانی آیا برایت یک مفهوم است یا یک نا مفهوم! و در انتها به هیچ می رسی ! ... .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک مشت دانه گندم توی پارچه ای نمناک خیس خوردند،جوانه زدند و سبز شدند کمی که بالا آمدند،دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند. بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود. دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان پر بود از رقص گندم زارهای طلائی آن ها به پایان قصه فکر می کردند به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند. نان شدن بزرگترین آرزوی هر دانه گندم است. اما برگ های تقویم تند تند ورق خورد و سیزدهمین برگ، پایان دانه های گندم بود. روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچک شان جدا کرد. رویای نان و گندم تکه تکه شد. و این آخر قصه بود. دانه ها دلخور بودند، از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود. پس به خدا گفتند: این قصه ای نبود که دوستش داشتیم، این قصه ناتمام است و نان ندارد. خدا گفت: قصه شما، قصه جوانه زدن بود و روییدن. قصه سبزی،قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست. قصه شما، قصه زندگی بود و کوتاهی اش، رسالت تان، گفتن همین بود. خدا گفت: قص شما اگرچه نان نداشت، اما زیبا بود، به زیبایی نان.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنان که طمع کارند؛ برای پر کردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل میکنند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن . . . . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه . . . . .