❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تقویم من پر از دیروز و فرداست ؛ افسوس که امروزی ندارم ! .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هر روز خاطره هارو ورق بزن ، یادی ز من بکن ، من سطر آخرم یک نقطه ، یک سکوت !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به من گفت برو گورِت رو گم کن ... و حالا هر روز با گریه به دنبال قبر من می گردد !!! کاش آرام پیش خودت و زیر زبانی می گفتی : "زبانم لال !" .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
.
.
.
یاد یاران قدیم نرود از دلِ تنگ
چون هوای چمن از یاد اسیرانِ قفس
.
.
.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که از اون غذا دوس نداره مادره !!! .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چیست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق یعنی همین! " شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ " استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! " شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم." استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!!