❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یک مشت دانه گندم توی پارچه ای نمناک خیس خوردند،جوانه زدند و سبز شدند کمی که بالا آمدند،دورشان را روبانی قرمز گرفت و همسایه ی سکه و سیب شدند. بشقاب سبزه آبروی سفره ی هفت سین بود. دانه های گندم خوشحال بودند و خیال شان پر بود از رقص گندم زارهای طلائی آن ها به پایان قصه فکر می کردند به قرص نانی در سفره و اشتیاق دستی که آن را می چیند. نان شدن بزرگترین آرزوی هر دانه گندم است. اما برگ های تقویم تند تند ورق خورد و سیزدهمین برگ، پایان دانه های گندم بود. روبان قرمز پاره شد و دستی دانه های گندم را از مزرعه کوچک شان جدا کرد. رویای نان و گندم تکه تکه شد. و این آخر قصه بود. دانه ها دلخور بودند، از قصه ای که خدا برایشان نوشته بود. پس به خدا گفتند: این قصه ای نبود که دوستش داشتیم، این قصه ناتمام است و نان ندارد. خدا گفت: قصه شما، قصه جوانه زدن بود و روییدن. قصه سبزی،قصه ای که برای فهمیدنش عمری باید زیست. قصه شما، قصه زندگی بود و کوتاهی اش، رسالت تان، گفتن همین بود. خدا گفت: قص شما اگرچه نان نداشت، اما زیبا بود، به زیبایی نان.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آنان که طمع کارند؛ برای پر کردن احساس تهی بودنشان بارها و وزنه ها را با خود حمل میکنند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر بتوانی دیگری را همانطور که هست؛ بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو واقعی است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اصیل بودن و واقعی بودن نهایت زیبایی است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
جا برای من گنجشک زیاد است..... ولی من به درختان خیابان تو عادت دارم.....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این روزها با هر که دوست می شوم... احساس می کنم آنقدر دوست بوده ایم... که دیگر وقت خیانت است..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر يك شب خدا بودم!!!!!! اگر یک شب خدا باشم ویک شب بنده ام باشی تو را از مال دنیا بی نیازت می کنم آن شب تمام ماه رویان زمینی را برای آن شبی که بنده ام هستی برایت بنده می سازم اگر یک شب خدا باشم ویک شب بنده ام باشی نمی خواهم که از روی نیاز آن شب تو با تکرار نامم یاد من باشی که با آواز اول خوب می دانم چه می گویی و می دانم چه می خواهی که معنی خدا بودن در این باشد که یاد بنده در مانده ای باشی ندایی از آسمان آمد بیا بیا امشب خدایی کن مرا با مرکبی زیبا به سوی آسمان بردند در آن شب من خدا بودم و هرکس را نیازی بود یکی از دست فرزندش که شبها باده می نوشید می نالید گرفتم جان فرزندش ز هر کس شکوه ای می شد گرفتم جان او را تا نباشد داد و بیدادی تو را دنیایی عاشق بود تمام عاشقانت را در آن شب قلب بشکستم چرا؟ چون عشق من بودی در آن شب در کنار تو سراسر باده نوشیدم باده نوشیدم نوشیدم نامم از شکوه افتاد همه نام مرا با کفر بردند با کفر کفر خداوندا گنه کردم خطا کردم نمی خواهم خدا باشم همان بهتر که من بنده و تو تنها خدا باشی.