❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در عجب بودم که تورا دیدم و دیوانه شدم تا کجا باید سفر کرد تا به کی باید دوید از کجا باید گذر کرد تا به شهر تو رسید گفتی که طبیب دل هر بیماری پس طبیب دل من باش که بیمار توءم گر همسفر عشق شدی مردسفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی گمان نمی کنی , ولی میشود گاهی نمی شود که نمی شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه بنام تو میشود گاهی گدای گدایی و بخت با تو نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این بود: دیدمو عاشق شدم... اما سخت است: منتظر کسی باشم که هیچ وقت فکر آمدنم نیست؟؟ بدان: به نام امــــــــــروز که خاطـــــره ایست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هر گاه در وادی پر هیاهوی زندگی از قلوب بی عاطفه ی انسان ها خسته شدی تنها قلب من را به یاد آور که فقط به خاطر تو می تپد گر میان هر نگاهی صوت غمگینی شنیدی یاد کن از قلب من
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادش بخیر... زندگی رسم خوشایندی است . زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ، پرشی دارد اندازه عشق
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناکتر ... ولی از این دو دردناک تر این است... که ندانی باید صبر کنی یا فراموش.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آندم که بر روی برگ زرد چهره ی خسته ام دانه های شبنم آرزو به میهمانی می نشینند،... آندم که دلم شیشه ی رحم میشود وسنگدلان سنگ بیرحمی،... آندم که همچو محکومی که منتظر آخرین کلام قاضی باشد، منتظر آخرین حکم سرنوشت هستم،... آندم که تنهایی رابا نوای بلند غریبی به گوش تار و پود دلم زمزمه میکنم،... آندم که با صدایی غمناک بر فضای غبارآلود دلم ناله ی اشک سر میدهم،... آندم که قلبم به تاراج سنگدلان میرود وهیچ برایم نمی گذارند جز اشک و آه،... آندم که از جاده های سرنوشت میگذرم و به دره های تاریک شکست میرسم،... آندم که از تابش مستقیم غمها تمام وجودم میسوزد و تمام درونم خاکستر میشود،... آندم که خود را از همه جدا ،به طوفان سرنوشت می سپارم،... آندم که دریای امیدم طوفانی میشود و آنرا آرامشی نیست،... آندم که کاخ آرزوهایم در سکوت و تنهایی و نومیدی فرو میرود و خاموشی تمام وجودم را فرا میگیرد،... آندم مرا دریاب...!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزها رفتند ومن دیگر خود نمی دانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلوب دیرینم ؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی چشمانم را آرام میبندم صدایت در گوشم میپیچد طنین خنده هایت همه جا را پر میکند بی اختیار لبخند میزنم ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
... گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم . شانه بالا زدنت را، - بی قید - و تکان دادن دستت که، - مهم نیست زیاد - و تکان دادن سر را که، - عجیب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - کاشکی می دیدم !
مبارک
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبل
14 سال و 3 ماه و 8 روز و 9 ساعت و 57 دقيقه قبل