❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بر سر در یکی از کلیساها چنین عبارتی با خط درشت نوشته شده بود: «بدترین دشمنان خود را دوست بدارید» و در مقابل همان کلیسا ؛باشگاهی وجود داشت که بالای در وورودیش عبارت زیر به چشم میخورد: «بدترین دشمن شما الکل است»
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
مرگ از زندگی پرسید : این چه حکمتی است که باعث می شه تو شیرین و من تلخ جلوه شویم! زندگی لبخندی زد و گفت: دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که در تو وجود دارد. بلی اینطوریه همه ی ما به دنیا دل بستیم به دنیایی که همش دروغ است همه ما فقط دنیا امروزی را می بینیم دنیایی که آخری ندارد، دنیایی که امنیت نداره ، همه به خاطر راحتی از هیچ دروغ و کلکی رو گردان نیستن ولی چرا؟ چرا باید اینطوری باشه مثل اینکه بعد از این دنیا، دنیایه دیگه ای هم هست این دنیا وفا نداره ولی آن دنیا وفا داره
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه این روزا درد عاشقا فقط غم و ندیدنه مشکل بی ستاره ها یکم ستاره چیدنه این روزا کار آدما دلهای پاک و بردنه بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه این روزا سهم عاشقاغصه و بی وفاییه جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از بزرگ مردی (نمی دونم شاید هم بزرگ زنی)می پرسند اگر بخواهی درباره ی امید کتابی صد صفحه ای بنویسی چه مینویسی
می گوید 99 صفحه ی آن را خالی می گذارم و در خط آخر صفحه ی آخر می نویسم که امید آخرین چیزی است که می میرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
برای عشق قبول کن ولی غرورت را از دست نده. برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن. برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر. برای عشق وصال کن ولی فرار نکن. برای عشق زندگی کن ولی عاشقانه زندگی کن. برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش. برای عشق خودت باش ولی خوب باش
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سینه ام را می شکافم و با قلمی از اشک و مرکبی از خون برایت می نویسم : سلام بر تو که لطیف تر از بارانب و سرخ تر ازگلهای محبتی و زیباتر از شاخهسار عشقی. میخواهم گلی از محبت بچینم و برایت بیاورم و آنگاه بر لبانت که سرخ تر از گلهای سرخ اند بوسه ای از عشق میزنم. من غم را درسکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر و بستر ری بریا اندیشیدن به تو دوست دارم
چی میشد گر دل اشفته ی من به شهر چشمای تو عادت نمیکرد
14 سال و 4 ماه و 25 روز و 17 ساعت و 33 دقيقه قبلپرستوی نگاهت نا گهان از دل اشفته من هجرت نمیکرد
چی می شد اولین روز جدایی برام تا قیامت شب نمی شد
وجود پاک و سر شار از امیدم گرفتار سکوت شب نمی شد
چی میشد می تونستم برات غزلهایی بگویم عاشقانه
و یا در اخرین مصرع شعرم بگیرم از و جودت یک نشانه
چی میشد زیر نگاهت گل نیلوفری رو دیده بودم
و یا از باغ همسایه شبانه گل نسترن برایت چیده بودم
چی میشد زیر سقف نیلی شب کنارم عاشقانه مینشستی
نمیگفتی
مسافر هستی
امشب تو بغض خسته ام را میشکستی