❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چو از آبش بگيری خواهدش مرد محبت را ز ماهی بايد آموخت .........
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
به دل میگم یک روز میاد..... اینم یک روز خود فردایی بوده است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگه با تو باشم و نباشم ؛ اگه پیش تو باشم و نباشم ؛ اگه مال من باشی و نباشی ؛ به اندازه لحظه های بودن نبودن دوستت دارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در عصرهاي انتظار به حوالي بي کسي ام قدم بگذار ... خيابان غربت را پيدا کن وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام... در کلبه را باز کن به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن... مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق در عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ماهی به آب گفت: تو هرگز نمی توانی اشک های مرا ببينی چون من درون آب هستم آب جواب داد: اما من می تونم اشک های تو رو احساس ميکنم چون تو در قلب من هستی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلم همچو آسمان، پر از ابرهای بارانی است، ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند:{تو به هيچ دردي نمي خوري}...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آمدم تا با دلت نجوا کنم بغض های هر شبم را وا کنم آمدم در کنج این ویران سرا عشق را با نام تو پیدا کنم آمدم با یک بغل درد از فراق ساده بودم تا تو را معنا کنم آمدم اما نه با دل یا نگاه گفتم اینجا عشق را دریا کنم آمدم گرچه پر و بالی نبود ساختم بالی که پروازی کنم آمدم دیدم تو خسته تر ز من گفتم آخر روی تو زیبا کنم آمدم گرچه نبودم من ز خود سوختم تا درد خود درمان کنم آمدم گفتم که اینجا زندگی ست دست سردی نیست پروایی کنم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در ذهن اقاقيها بيصدا مردن ميان همصدايي ها كهنه تصوير شكيبايي است
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چرا اگه کریستف کلمب ازدواج کرده بود آمریکا رو کشف نمیکرد ؟! اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچوقت قاره امریکا رو کشف نکنه٬چون بجای برنامه ریزی و تمرکز در مورد چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش رو به جواب دادن به زنش٬ در مورد این سوالات می گذروند: - کجا داری میری؟ - با کی داری می ری؟ - واسه چی می ری؟ - چطوری می ری؟ - کشف؟ -برای کشف چی می ری؟ - چرا تو می ری؟ . . - تا تو برگردی من چیکار کنم؟! - می تونم منم باهات بیام؟! -راستشو بگو توی کشتی زن هم دارین؟ - بده لیستو ببینم! - حالا کِی برمی گردی؟ - واسم چی میاری؟ . . - تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ اینطور نیست؟! - جواب منو بده؟ - منظورت از این نقشه چیه؟ - نکنه می خوای با کسی در بری؟ - چطور ازت خبر داشته باشم؟ - چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟ - راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟! . . - من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟ - مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟ - تو همیشه اینجوری رفتار می کنی! - خودتو واسه خود شیرینی می ندازی جلو؟! - من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده! -چرا قلب شکسته ی منو کشف نکردی ؟؟؟