❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنها ترين من تنها سفر نكن اين دلشكسته از ياد رفته رو ديوونه تر نكن ... چشماي خيس من اين چشمه هاي غم ديوونه توان اي رود مهربودن از روز وصلمون چيزي بگو به من حرفي بزن گلم من كم تحملم ... كم گريه كن گلم من كم تحملم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگي .....دیدگاه .......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم سهم كمي نيست هرچند كه جز عالم تنهايي من عالمي نيست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
راز آواز را در لرزش آواي خواننده وتپش دل شنونده بايد جستجو كرد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هرگز قلبی را قفل نکن... هرگز نگو كه دوست داري اگر حقيقتا بدان اهميت نمي دهي.... درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد .... هرگز دستي را نگير وقتي قصد شكستن قلبش را داري... هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني كه جدا مي شوي... هرگز به چشماني نگاه نكن وقتي قصد دروغ گفتن داري.... هرگز سلامي نده وقتي مي داني كه خداحافظي در پيش است .... به كسي نگو كه تنها اوست وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني.... قلبي را قفل نكن وقتي كليدش را نداري
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدایا انروز که خسته از هجوم ناسازگاریها به خانه تو پناه اوردم تو بی هیچ منتی مونس تنهای هایم شدی انروز که خواب بی خبری_غفلت و فراموشی بیدار شدم اولین کسی که صدایش کردم تو بودی ؛ اری انروز که خسته از هجوم نامهربانیها به مهربانی تو دل بستم و تو یگانه امید خانه ی دلم شد ی.(پس خدایا تا ابد تنها سایبان خانه ام باش که من بی تو هیچم ).
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خدا ترسناک ترين حرف را زد رعد وبرق!... باران کهن تمام شد خوشبخت ترين ترسوی زمين بودم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
کاش می شد خدا را به گنجايی آسمان دوست داشت آنگاه به راستی زمين جايگاه عشق به آدمی بود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يك آدم برفي بودم! سفيد، سفيد اما سرد، سرد! با يك قلب بزرگ، اما يخي! با يك لبخند سياه زغالي! با چشم هاي سياه درشت دكمه اي! كاش يك آدم برفي بودم آن وقت حداقل ميدانستم اين تقصير خودم بود كه آب شدم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هرجا که گلی خندد؛ با دوست بخنديد/ هر گه که بهار ايد با عشق بجوشيد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
انگاه که غرور کسي را له مي کني ، انگاه که کاخ ارزوهاي کسي را ويران مي کني ، انگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني ، انگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، انگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي ، انگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديد ه مي گيري , مي خواهم بدانم ، دستانت را بسوي کدام اسمان دراز مي کني تا بري خوشبختي خودت دعا کني ؟؟؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در آسمان دو چيز افسونم مي کند آبي بي کران و خدا.... آن را مي بينم و مي دانم که نيست ،او را نمي بينم و مي دانم که هست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
رؤيا براي چيست ؟ آرزو را خدا براي چه آفريد؟ مي دانم، كه امروز اشتياقم براي ديدنت راهي جز بيهودگي نمي پيمايد، اينگونه است كه خدا آرزو را آفريد ، تا به اميد ديدن آنكه هرگز نديده اي ، گل اشتياق را ببويي!