❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عاقبت ما کشتی دل را به دریای جنون انداختیم
عاقبت ما عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم
تا رها گردیم از دلواپسی در آنسوی خط زمان
ما در عرش کبریایی خانه ای از جنس ایمان ساختیم
ببين فعلا کار نداری می خوام برم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هيچ وقت ،هيچ چيز را بي جواب نگذار!!!.....دیدگاه .....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تنهايي تندبادي ناشنواست،همه شاخه هاي خشكيده درخت زندگاني ما را درهم شكسته اما ريشه هاي زنده اي راكه در دل زنده زمين زنده جان خويش داريم استواري ي بخشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
خورشيد به همه آفريده ها مي آموزد كه به شوق نورشان بالندگي بخشند اما اين شب است كه آنان راتا ستارگان مي كشد
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم نگاهت را مگیر از من که با آن عالمی دارم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
بوديم وكسي پاس نمي داشت كه هستيم /// باشد كه نباشيم وبدانند كه بوديم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
سکوت رابهانه کن٬ که عشق خواندنی شود! بخوان که از صدای تو٬ترانه ماندنی شود
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گم شده راه کودکی اون دل صاف من کجاست؟ دستای پاک و عاشق و ترانه باف من کجاست؟
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
زندگی چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار يادمان باشد اگر گل چيديم عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تو مث ماه قشنگی تو شب شعرای نابم من یه لبخند قدیمی رو لب عکس تو قابم تو مث سیب گلابی مث بیداری تو خوابی عمریه چشمامو بستم یه دفه بیا به خوابم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
در نگاهت همه مهربانی هاست: قاصدی که زندگی را خبر می دهد و در سکوتت همه صداها: فریادی که بودن را تجربه می کند.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
هيچ وقت دل به كسي نبند چون اين دنيا اونقدر كوچيكه كه توش دوتا دل كنار هم جا نميشه... ولي اگه دل بستيد هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اوقدر بزرگه كه پيداش نمي كني
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
روزي اتوبوسي در جاده ، به سمت جنوب در حركت بود . در يك صندلي پيرمرد چروكيده اي نشسته بود كه يك دسته بزرگ از گلهاي تازه در دست داشت. در آن طرف راهرو ، دختر جواني بود كه چشمهايش دايماً به دسته گل دوخته شده بود . زمان آن بود كه پيرمرد پياده شود. او بطور ناگهاني ، دسته گل را روي پاهاي دختر گذاشت و توضيح داد : « من مي توانم ببينم كه عاشق اين گلها شده اي و فكر مي كنم همسرم هم دوست دارد كه اين ها مال تو باشند ، من به او خواهم گفت كه گل هايش را به تو هديه داده ام.» دخترك گلها را با خوشحالي پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از اتوبوس پياده شد و از دروازه كوچك گذشت و وارد يك قبرستان قديمي و كوچك شد.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امروز که در دست توام مرحمتی کن فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت