❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم // خط میخورم زهستی و تعطیل میشوم // من هم شبی به خواب زمین میروم فرو // بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم // من هم شبی قسم به خدا مثل قصه ها // با فصل تلخ خاتمه تکمیل میشوم // قابیل مرگ، نعش مرا میکشد به دوش // کم کم شبیه قصه هابیل میشوم // حک میکند غروب، مرا شاعری به سنگ // از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم // یک شب شبیه شاپرکی می پرم ز خاک // در آسمان به آیینه تبدیل میشوم ......
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گفتم لبخند رضایت را به من هم می فروشی ، لبخند زدی ، گفتی چه داری؟ گفتم من نیز تمام زندگیم را برای لبخندت می دهم ، لبخند زدی گفتی : از تو این همه نمی خواهم فقط عاشق من باش تا راه را بیابی و گم نشوی گفتم عاشقت هستم ، راه را نیز یافته ام ، لبخند زدی ..... چندی گذشت ،راه را گم کردم و در بیراهه ها، عشق به تو را نیز فراموش کردم . گفتم کمکم کن ، لبخند زدی، مرا به راه بازگرداندی .... اما چه فایده ؟! گفتم ای کاش در همان بیراهه ها عذابم می کردی، گفتم شیرینی عذابت برایم آسان تر بود، چون بعد از آن امید به لبخند رضایتت داشتم ، گفتم مرا بازگرداندی که به من بگویی چقدر ضعیف و حقیرم! گفتم:قبول، من حتی آن دو کلاف را هم ندارم ! من برای خرید لبخند رضایتت از خودم هیچ ندارم، هیچ!! لبخند زدی و گفتی از تو فقط همین را می خواستم تمام زندگی تو همین بود .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همه شهر دور او را حلقه زده بودند ، و هر کس قیمتی می گفت و کنار می رفت و نفر بعد سعی می کرد قیمتی بیش از او بگوید ، سر و صدای تعیین قیمت، تمام شهر را پر کرده بود ، یکی از میان جمع فریاد می زد دو کیسه طلا دیگری می گفت چهار کیسه طلا یکی می گفت هم وزن او را طلا می دهم قیمت گذاری ادامه داشت ، تا اینکه پیرزنی از راه رسید و دلش ، حسرت او کرد ، در میان های هوی مردم فریاد زد دو کلاف نخ! جمعیت متعجب با تمسخر به سوی او بازگشت ، پیرزن گفت : هر چه گشتم بیش از این در خانه ام نبود برای خرید یوسف بدهم ، تمام زندگی ام همین است! ... یوسف را فروختند ، نه به دو کلاف نخ بلکه به قیمت تمام زندگی پیرزن ، چون او گرانترین قیمت را گفت.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
معشوق به عاشق گفت چه قیمتی را برای عشقت می دهی ، عاشق گفت همه چیزم را ، معشوق گفت فرزند برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است برادرت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است فرزند کوچکت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت کم است جوان برومندت را می خواهم عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم ، معشوق گفت زینبت را ، تمام زندگیت را می خواهم ، عاشق گفت او را به لبخند رضای تو بخشیدم. معشوق گفت لبخند رضای خودم را به تو بخشیدم !
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
تاريکی هـر چقدر سياه باشد ... نور ناخود آگاه ماه است که دل آن را ميشکافت... خود را با تمام احساس به شفافی آب ميرساند... تا خاک را با احساسش،با خود همراه کند... تا نانی برساند بر دست آن گرسنه ای که ... زيبايی انسانيتش پشت زشتی روح ديگری پنهان شده... """و اين زيبايی احساس توست... که همچون نور ماه ميشکافت... عمق احساسم را تا مرا ..."" به " باوری پر از تو "برساند...