❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
چشم ها را باید شست .... جور دیگری باید دید ....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یاد گرفتـــه ام انسان مدرنی باشــــم و هر بار که دلتنـــــــگ میشوم بـه جای بغـض و اشــــک تنها به این جمله اکتفا کنم که هوای بـد ایــن روزها آدم را افسـرده میکنـد ...!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امان از این بوی زمستان و آسمان ابری که نه خودت میدانی دردت چیست و نه هیچکس .... دیگر فقط میدانی که هرچه هوا سردتر میشود دلت آغوش گرمتری میخواهد..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لبخند بزن، بدون هیچ انتظاری از دنیا، بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخندت با تمام سازهایت می رقصد....
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باران کـه میبـارد دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود... من میمانم و آسمان و یک دنیا یاد تو... این هوا" هوای دونفرست راه می افـتم بـدون چـتـر ... من بـغض می کنـم .... آسمـان گـریـه
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
وقتی کسی رو پیدا کردی ؛ که کنارش بدون هیچ دلیلی ، فقط به خاطر اینکه کنارشی ! خوشحالی دیگه به درک که بقیه چی میگن ! کنارش باش و از کنار هم بودن لذت ببر . . . !!!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دلم برای تو که نه, ولی برای روزهای با هم بودنمان تنگ شده برای تو که نه , ولی برای " مواظب خودت باش " شنیدن تنگ شده برای تو که نه , ولی برای نگاهی که تا پیچ سر کوچه تعقیبم می کرد تنگ شده برای تو که نه , ولی برای دلی که نگرانم می شد تنگ شده راستش برای اینها که نه, ولی برای خودت , دلم خیلی تنگ شده...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
يادم باشد كه زيبايي هاي كوچك را دوست بدارم حتي اگر در ميان زشتي هاي بزرگ باشند يادم باشد كه ديگران را دوست بدارم آن گونه كه هستند، نه آنگونه كه مي خواهم باشند يادم باشد كه هرگز خود را از دريچه نگاه ديگران ننگرم كه من اگر خود با خويشتن آشتي نكنم هيچ شخصي نمي تواند من را با خود آشتي دهد يادم باشد كه خودم با خودم مهربان باشم چرا كه شخصي كه با خود مهربان نيست نمي تواند با ديگران مهربان باشد عمري با حسرت و اندوه زيستن نه براي خود فايده اي دارد نه براي ديگران بايد اوج گرفت تا بتوانيم آنچه را كه آموخته ايم با ديگران نيز قسمت كنيم لحظات از آن توست، آبي، سبز، سرخ، سياه، سفيد و ... رنگهايي را كه شايسته است بر آنها بزن
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دوستی داشتم با دلی بزرگ، قلبی مهربان، روحی پاک. عجب صبری داشت! چه تحملی داشت! از این زندگی... از این دنیا... چه بغضهایی که در گلو نگاه نداشته بود! چه اشکهایی که در خود فرو نریخته بود! همیشه می گفتمش: عجب صبری داری خوشا به حالت، کاش من هم ذره ای از صبر تو داشتم. تا اینکه یک روز دیدمش، گفتم فلانی چه خبر؟ دیدم سر بر شانه هایم گذاشتو های های گریه کرد... گفت: دگر طاقتم تمام شد. دلم از آدم ها خیلی گرفته...