❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
باردیگرمن ورق را بادلم بُر میزنم... . باردیگرحکم کن امانه بی دل بادلت حکم کنُ حکم دل... . هرکه دل دارد بیندازدوسط... .تاکه مادلهایمان رارو کنیم دل که رو دل بیوفتدعشق حاکم میشود... . پس به حکم عشق بازی میکنیم... . این دل من!!!!!!!!!!!! روکن حالادلت را... .دل نداری؟ بُربزن اندیشه ات را... .حکم لازم... . دل گرفتن دل سپردن هر دولازم... .عشق لازم... .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش … اشکهایت را با دستهای خودت پاک کن ؛ همه رهگذرند !...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
همیشه درد از دیگران است گاه از بودنشان گاه از نبودنشان
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فکر می کنم ؛ فکر می کنم ... بهشت جاییست که پای هیچکس روی برگ های زرد و خشک روی زمین نمی رود و قلب هیچ برگی نمی شکند... می شنوم ؛ هر روز صدای خرد شدن پاییز را زیر پاهایم می شنوم... و پاییز یعنی قلب تمام برگ های خشک... و من چقدر از بهشت دورم! دور!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
من از همان غروب که دستمالم را زير درخت آلبالو گم کردم؛ از همان وقتي که چشم گذاشتم تا چهارده شمردم و دنبال تو که قايم شده بودي گشتم؛ از همان روز که دستهايم را مشت کردم اما تو گلم را پيدا کردي و مشتهايم را پوچ گذاشتي؛ از آن شب که بابا در باران آمد و انار آورد يا همان وقتها که يک درخت کاج خم شد و روي ديگري افتاد؛ نه، شايد کمي بعدتر از وقتي ديگر جاي قدّم را روي ديوار خط نکشيدم و توي بغل بابا که از در مي آمد نپريدم؛ آري من درست از آن وقت تو را گم کردم. تو کجايي؟ چشم ميگذارم. باز تا چهارده مي شمارم و دنبال تو مي گردم. يک، دو... چه دور شده اي... سه، چهار... گلم را با خودت برده اي بابا را هم.... هشت، نه ....قول مي دهم ديگر زيردرخت آلبالو بازي نکنم.... ده، يازده... قول مي دهم دستمالم را که با انار سرخ شده پيدا کنم.... دوازده، سيزده.... قول ميدهم ديگر از خط روي ديوار بزرگتر نشوم.... چهارده، بود بيام؟ پس کجايي؟ خدايا! کودکي هايم چه زود پيدا مي شدي!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
امام علی (ع) فرمود: هر کس دو روزش مساوی باشد باخته است.
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
اگر دروغ رنگ داشت؛ هر روز شاید، ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست، و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود... اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛ عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند... اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛ محال نبود وصال! و عاشقان که همیشه خواهانند، همیشه می توانستند تنها نباشند... اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد، خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند، و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم... اگر غرور نبود؛ چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند، و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان، جستجو نمی کردیم... اگر... اگر... اگر...
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
آرام دل کوچک من...! تو که عادت داشتی به تنها ماندن بشکن اما بی صدا و آرام شاید احساس کنم نو شدن یک رویا به همین آسانیست: که فقط لحظه ای از اکنون را بسپاری به خیال!