❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم.... از عشق تو.....از داشتن تو... اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم آری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
یادت هست می گفتی : اگر تركم كنی روزی ، تمام عمر خاموشم ؟ به یادت هست می گفتی : نرو هرگز كه من بی تو فراموشم؟ به یادت هست می گفتی : كه هر لحظه ، شبها ، صدایت هست در گوشم ؟ كنون آن روزها رفته ، تو هم رفتی ، اینك من شدم تنها ، اسیر دردها ، غمها تمام روزها ، شبها ، ماهها ... شكسته در گلو بغضم ، به یادت اشك می ریزم به یادت ای وجودو هستی من به یادت میمیرم به یادت ای امید من اکنون دور از آشیان میمیرم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست، می رود اول اگرچه با سخن از عشق آمده است آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست میرود هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود..
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با من بیا پری قصه های دیروزی با من بخوان همان ترانه های شاد دیروزی با من بیا به چیدن لحظه های بی تکرار با من بگو تو از قصه ای ناب و جاده های ناهموار با من بیا شاهپرک بانو اینجا خیال تو گل داده تا هر روز با من بیا به قله آرزوهای خفته با من بیا که هنوز گلهای انتظار نشکفته
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
دردی هست و درمانی که سوختن منست هزار بوسه زده لبانم بر آرزوی مرگ اما چه سود که ماندنم تاوان عشق منست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
لبخند بزن ترانه غمگین من به روی ماه آسمان بهار می بارد از نگاه خمار عاشق کشت سراسر باران انتظار زخمه بزن به جان من اما لبخند بزن به لحظه های سر آمده ای که نامش تا همیشه میلرزاندم لعنت بر این انتظار یخ کرده جان بودنت در سرمای خواستنی دیوانه وار من بوده ام آری من تکرار تکراری ترین لحظه های روزگار اما تو را خواسته ام تویی که همیشه ترانه ای بوده ای در لحظه های پایکوبی انتظار برخیز ترانه من تنها بهانه من تنها یک قدم مانده تا پایان این شب و مرگ انتظار
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
عمریست با خیال تو سر می کنم لحظه ها گذشت و من صبر کردم خمیده شد تنم از دوریت اما زخم زدم به نومیدی و از نداشتنت دیده تر کردم مو سپید شد در آسیاب زمان من خویشتن را برای تو فراموش کردم لحظه لحظه انتظار داشتنت من باز هم میان بودن و خیال لحظه ها را غرق کردم صبحی شد و نیامدی چون صبح های دیروزی امروز به نیت آمدنت کفن به تن کردم پیغام دیشبت در عالم خواب اما نه دیگر نمی شد اینبار نیامدنت را باور کردم عمرم سپری شد برای تو خیالی نیست افتخار می کنم که لحظه های رفته را با عشق سپری کردم
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
با ساعت دلم وقت دقیق آمدن توست! من ایستاده ام: مانند تک درخت سر کوچه با شاخه هایی از آغوش با برگ های از بوسه با ساعت غرورم اما ! من ایستاده ام: با شاخه هایی از تابستان با برگ هایی از پاییز هنگام شعله ور شدن من! هنگام شعله ور شدن توست! ها . . . چشم ها را می بندم ها . . . گوش ها را می گیرم با ساعت مشامم اینک: وقت عبور عطر تن توست
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
فقط بیـــا ........... بودنتـــ را می خواهم ... "
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
از رفتنــــــ ـــــــ ــــــــ ــــــــم می گذرد . . . چه خیـــــال ِ بیهوده ایـــــــ وقــــتی دلت با دیگریســــــــت ...